#سلطنت_اغواگران_پارت_141
دیگر به راحتی میتوانستم نبود تاج پادشاهی را روی سر شاه هلگارد ببینم. او باآرامش نشسته و به گروه اغواگرها نگاه میکرد. آنها تقریبا ده یارد دورتر و در جدالی لفظی به سر میبردند. کاملا به سمت ما ایستاده بودند اما طرف حسابشان، همان شخص سفیدپوش شمشیر به دستی بود که میدانستم شارلاست و الان است که به سمتشان حملهور شود و دخلشان را بیاورد. از آن فاصله، چیز چندانی از بحث آنها برایمان روشن نبود. در حقیقت، نمیدانستیم در یک بگو و بخند دوستانه به سر میبرند یا یکدیگر را تهدید میکنند که سر همدیگر را قطع کرده، به عنوان جام نوشیدنی استفاده خواهند کرد. جوزف نجوا کرد:
-اوهاوه! شارلا رو نگاه کن! الان کار همشون رو یه سره میکنه...
شارلا ماهرانه شمشیر را دور مچش گرداند و به حالتی تهدیدکننده به سمت اغواگرها گرفت. به نظر میرسید با شمشیر، دامن لباس سفید رنگش را از بالای زانو بریده باشد. شلواری سفید رنگ به پا داشت که در پس زمینهای از برفها، تقریبا پاهایش را نامرئی میکرد. موهای بلند طلایی رنگش با باد ملایمی که ذراتی از برف را با خود داشت، در اهتزاز و شارلا آماده بود تا طبق گفتهی جوزف، کار همهی اغواگرها را یکسره کند.
شارلا شمشیرش را به سمت یکی از اغواگرها گرفت و فریاد زد:
-مظلومنمای کثیف!
جوزف خندید:
-حالا من میگم زندگی بین اشرافیها روی شارلا تاثیر گذاشته، خودش انکار میکنه... ببین چه فحشهای قشنگی میده... قبلا بددهنتر بود...
نتوانستم سرم را به نشانهی تأسف، میان بوتهها تکان دهم. جوزف ادامه داد. انگار در حال تشویق شخص مورد علاقهاش در یک مسابقهی شمشیرزنی باشد:
-آفرین شارلا! برو تیکهتیکهشون کن!
و باحرارت افزود:
-یادمه شارلا یه جملهای داشت، میگفت: "شمشیر من فقط برای کشتن بالا میره... کشتن هم فقط به خاطر اینه که پرچم من، روی جنازههای دشمنهام بالا بره..."
و وقتی دید نظری در اینباره ندارم، با مکث افزود:
-خوب... خواهر بیسواد من نمیتونست جملهی قشنگتری بگه... یه بار بهش گفتم یه شعار خیلی باحال برای خودش دست و پا کنه و اون گفت: "من فقط با شمشیرم شعار میدم. دلت میخواد بشنویش؟!"
از آن فاصله نیز کاملاً واضح و مبرهن بود که اغواگرها، در برابر شارلا احساس خطر کردهاند و حال به نرمی سعی میکردند، او را محاصره کنند. شارلا رو به نزدیکترین اغواگر شنلپوشی که کلاه شنل، روی صورتش سایه افکنده بود، فریاد کشید:
romangram.com | @romangram_com