#سلطنت_اغواگران_پارت_140
محتاطانه بوتهها را کنار زدم تا بتوانم بهتر ببینم. چند برگ یخزده را کندم تا مانع دیدم نشوند. سپس کنار جوزف جاگیر شدم و به منظره پیش رویم نگریستم.
سراشیبی تندی، از محلی که ما مشغول دیدهبانی و زیر نظر داشتن حرکات اغواگرها بودیم، تا محوطه دایرهای شکل اطراف دروازه ادامه داشت. همهی اغواگرها، پنداری احساس خطر کرده باشند، در یک خط و گوش به فرمان ایستاده بودند، سه اغواگر و شاه. بیشک، اغواگرها فهمیده بودند که مزاحمانی در آن اطراف پرسه میزنند. این را، هر کودنی نیز میتوانست از غیب شدن زن اغواگری که جوزف با شاخهی درخت ضربه مغزیاش کرده بود، متوجه شود اما انگار برایشان چندان اهمیتی نداشت و خیالشان راحت بود که نمیتوانیم، مزاحمتی برایشان ایجاد کنیم.
شاه روی تخته سنگی در همان نزدیکی، درست روی مرز محوطه دایرهای شکل نشسته بود. سه سنگ دیگر، در اطراف محوطه چیده شده و حالتی ضربدر مانند داشتند. برایم جالب بود که بدانم آنها چیستند.
-جوزف اون سنگها چی کار میکنن؟
جوزف خودش را به آن راه زد. گویی خیلی دوست داشت وانمود کند که سوالاتم، برایش نامفهوم هستند و من هر بار مجبور میشدم، خونسردیام را حفظ و پرسشم را جور دیگری بیان کنم:
-اون سنگها رو میبینی اطراف دروازه؟
جوزف کاملا صورتش را به بوته فشرده بود، برای همین نمیتوانستم ببینم چه حالتی دارد اما لحن صحبتش هیچ نشانی، از این که میخواهد در چنان موقعی سر به سرم بگذارد، نداشت:
-آها! اونا سنگهای آسمانین. یه نیروی فوقزمینی توی اون سنگها هست که انرژی لازم، برای باز کردن دروازه رو تامین میکنه...
سنگها شکل عجیبی داشتند. اولاً کاملا بیضی شکل بودند. ثانیاً همچون دروازه، هیچ برفی رویشان ننشسته بود؛ حداقل از آن فاصله و تا جایی که میتوانستم تشخیص دهم. ثالثاً رنگ عجیبی داشتند؛ در وسط سرمهای و در حاشیههای بیضوی شکل، شمایلی سرخ و نارنجی به خود میگرفتند. خوانده بودم که اجرامآسمانی، گهگداری با زمین برخورد میکنند اما آنها به قدری در آسمان درخشنده، بیهمتا و دور دیده میشدند که انگار دستنیافتنی باشند.
افکارم را جمع و جور کردم و به خطری که پیش رو داشتم، اندیشیدم. اما فکری گوشهی ذهنم را قلقلک میداد:
-اگه یکی از اون سنگها نباشن چی میشه؟
جوزف برای چند ثانیه سکوت کرد. گویی به دنبال راهی بود تا وانمود کند، سوالم برایش شفاف نیست و منظورم را نگرفته است. سرانجام بااکراه پاسخ داد:
-احتمالا دیگه دروازه کار نکنه... ولی اگه کول کردن و بردن یکی از اون سنگها به این آسونی بود، الان دروازهای وجود نداشت.
همچون روباهی که برای یافتن غذا، سرش را در لانه خرگوشها فرو کند، با وجود کشیده شدن برگهای زبر و برنده روی صورتم، تا گردن در بوتهها رفتم که صدای اعتراض جوزف را در آورد که الان است، موقعیتمان لو رود. توجهی نکردم و خودم را تکان دادم و به این فکر کردم که ریچارد، تا به الان میبایست پیدایش میشد. اما همچنان خبری از او نبود. اما زمانی که نگاهم را میان اغواگرها گرداندم و دریافتم که هنوز، سه نفر هستند، خیالم راحت شد که یکی از آنها، مشغول نوشجان کردن ریچارد نیست.
romangram.com | @romangram_com