#سلطنت_اغواگران_پارت_139

او به سمت غرب صخره دوید. جایی که خورشید، از فراز رشته‌کوه‌های آبل طلوع می‌کرد. نگاه کردن به جوزف، در روشنی پرتوهای خورشید دردناک می‌نمود. ریچارد صدایش زد:

-جوزف! کجا داری میری؟

جوزف به سمت راه‌پله‌ای سنگی می‌رفت که صخره را به زمین جنگلی، پیوند می‌زد. بقایای خانه‌ای چوبی در گوشه‌ای از صخره دیده می‌شد که به نظر می‌رسید دورانی، متعلق به خانواده‌ای جنگل‌نشین بوده باشد. هنوز، آثاری از زندگی در گوشه و کنار صخره مشهود بود. انگار صخره آنقدرها که ما پیش از بالا آمدن از آن تصور می‌کردیم، بلااستفاده نبوده باشد. جوزف با بیشترین سرعتی که ترس از ارتفاع اجازه می‌داد، محتاطانه از پله‌های نخراشیده پایین می‌رفت. گویی خاطرش جمع بود که صدایش به اغواگرها نمی‌رسد که با صدای بلندی گفت:

-شارلا یه فرمانده‌ست. فرمانده یعنی نقشه... حالا که اون اینجاست، شانس ما برای پس گرفتن شاه بالا رفته..

من و ریچارد نگاهی متعجب و خسته با یک‌دیگر رد و بدل کردیم و با بی‌میلی از جا بلند شدیم تا از صخره پایین رفته، خودمان را برای رویارویی با اغواگرها، به اتفاق شارلا آماده کنیم. تنها حسی که در آن لحظات نداشتم، ترس بود. من، اغواگرها را با چشم خود دیده و با آن‌ها معاشرت کرده بودم. اگر اغواگری، می‌توانست به شوخ‌طبعی و دارای رفتاری متعادل و معمولی مانند جوزف باشد، پس بی‌شک می‌توانستم تصور کنم که اغواگرهای دیگر نیز، انسان‌هایی همچون خودمان هستند و تنها کافیست کمی خوش‌شانس باشم تا موفقیتی در برابر آن هیولاهای زیباروی خونخوار کسب کنم.

صخره یخ‌زده را زیر پا گذاشتیم و در حالی که به نرده پلکان که از جنس طنابی پوسیده بود، چسبیده بودیم، با چندین بار سر خوردن و ساییده شدن دستانمان با طناب، پایین آمدیم تا بالاخره روی زمین امن و محکم فرود آییم. جوزف پیش از ما، به سمتی که شارلا را دیده بودیم، حرکت کرده بود. افتان و خیزان، روی زمین شیب‌دار و برف‌هایی که تا زانویمان می‌رسیدند، قدم بر می‌داشتیم و ریه‌هایمان را از هوای سرد و یخ‌زده پر و خالی می‌کردیم. در چنان وضعیتی، وجود شنلی که به دست و پا گیر کند و باعث شود با سر در برف‌ها فرو روم، بیش از هر چیزی آزارم می‌داد.

ریچارد در وضعیت بهتری نبود. خشمگین و به ستوه آمده، چند قدم دورتر از من حرکت می‌کرد. در روشنایی نسبی هوا، می‌توانستم ببینم که بینی‌اش طبق معلول در مواجهه با سرما سرخ شده است. صورتش آن‌قدر سفید و رنگ پریده به نظر می‌رسید که ابروهای کمرنگش به سختی قابل تشخیص بودند.

درختان آن قسمت از جنگل، تراکم کمتری داشتند و کنده‌هایی از درختان قطع شده، در جای‌جای منطقه دیده می‌شدند. چندین صخره‌ی غول پیکر دیگر، حتی بزرگ‌تر از صخره‌ای که رویش استراحت کرده بودیم، وجود داشتند که تا حدودی ما را از دید اغواگرها مصون نگه می‌داشتند. جوزف می‌گفت باز شدن دروازه ساعت مشخصی ندارد و حتی می‌تواند در طی یک هفته، تنها چند ساعت باز شود. بنابر گفته‌ی او، هنگامی که مسیر میان دو دنیا هموار می‌شود، همه‌ی موجودات جادویی آن دور و اطراف می‌توانند حسش کنند. بنابراین ما با خیال راحت روی صخره به استراحت پرداخته بودیم تا زمان موعد فرا برسد.

نفس‌نفس‌زنان، با قلبی که از هیجان به شدت می‌تپید و دست‌هایی که با وجود دستکش، از سرما کرخت شده بودند، پیش می‌رفتم تا زودتر قائله‌ی همه چیز را ختم کنم. در وضعیتی نبودم که بخواهم برگردم و به ریچارد کمک کنم. بنابراین بی آن که دوباره نگاهی به پشت سرم بیندازم، همچنان به حرکت روی زمین پرفراز و نشیب ادامه دادم.

مسافت میان ما و اغواگرها، آن قدر نبود که خیلی به زحمت بیفتم اما به نظر می‌رسید مسیر، چند برابر طولانی‌تر شده است و پایان‌ناپذیر خواهد بود. چند دقیقه بعد، به سراشیبی کوتاهی رسیدم که در بلند‌ترین قسمتش و در ردیفی از درختان جوان، جوزف به حالت سینه‌خیز، روی برف‌ها دراز کشیده‌ و از لابه‌لای بوته‌ای پوشیده از برف، به سوی دیگر بوته و احتمالا دور و اطراف دروازه، سرک می‌کشد. او که صدای بم تاپ‌تاپ قدم‌هایم و خرچ‌خرچ برف‌ها را شنیده بود، با تکیه بر دست راستش به پهلوی چپ چرخید و با چشمانش، هشدار داد تا ساکت باشم.

آرام‌آرام و کشان‌کشان جلو رفتم و زانو زدم. در حالی که سعی می‌کردم منظره‌ی آن سوی بوته‌ها را ببینم، زمزمه‌وار پرسیدم:

-چه خبره؟

جوزف آرامتر از من، انگار که مشغول بررسی شکاری ارزنده باشد و نخواهد گمش کند، گفت:

-خودت نگاه کن...


romangram.com | @romangram_com