#سلطنت_اغواگران_پارت_138
ریچارد به سرعت پرسید:
-از کجا فهمیدی؟
جوزف با بیحوصلگی گفت:
-هالهش رو میبینم... یه هاله خیلی آشنا... صبر کن ببینم...
هوا تقریبا روشن شده بود. جوزف با چشمان گرد شده از تعجبش، به آن شخص خیره شد و گفت:
-اون اینجا چی کار میکنه؟
لبهی صخره را گرفته بودم تا از فشاری که جوزف بر شانههایم وارد و سعی میکرد با تکیه بر من و گردن کشیدن، آن شخص را بهتر ببیند، از بالای صخره سرنگون نشوم. با لحن گرفتهام بر اثر له شدن زیر وزن جوزف گفتم:
-اون کیه؟
گویی جوزف نیز مثل من خطر را حس کرده بود:
-شارلا... چطوری تا اینجا اومده؟
با شنیدن این خبر، دهانم به شکل یک نیمدایره با دهانه رو به پایین در آمد. گفتم:
-چرا داره اون طرفی میره؟
جوزف از جا بلند شد و گفت:
-احتمالا داره میره حساب اون اغواگرها رو بذاره کف دستشون... بیاین بریم.
romangram.com | @romangram_com