#سلطنت_اغواگران_پارت_137

به اندازه‌ی کل عمرم، پابه‌پای اغواگرانی تیزرو در سرما حرکت کرده بودم و بی‌شک، در وضعیتی نبودم که بخواهم وارد بحث‌های بی‌معنی ریچارد و جوزف، که گفتگویی پرحرارت را درباره‌ی نیروهای تحت فرمان اغواگران آغاز کرده بودند، شوم. ریچارد می‌پرسید که آیا به راستی برخی اغواگرها بال دارند؟ و جوزف می‌گفت که تعداد خیلی کمی از آن‌ها که از نسل طبیعت‌زاده‌های جانورنما باشند، چنین بال‌هایی دارند.

همچنان لبه‌ی صخره نشسته بودم که حرکتی را از گوشه‌ی چشم، تشخیص دادم. نگاهم به آرامی لغزید و پایین رفت. پنجاه یارد آن طرفتر، میان درختان و در مسیری پرفراز و نشیب و صخره‌ای، پیکر متحرک سفیدپوشی را به سختی، میان زمین پوشیده از برف تشخیص دادم که به آرامی می‌خزید و جلو می‌رفت. آنقدر ماهرانه در زمین غیرمسطح حرکت می‌کرد که شک نداشتم، اغواگر است. هیچ انسانی نمی‌توانست با چنان سرعت و ظرافتی حرکت کند. کمی خودم را جلوتر کشیدم و هر دو پایم را از لبه صخره آویزان کردم و احتمال این که توهم زده باشم را از ذهنم بیرون کردم.

آن شخص به راستی، به ساکنی آب و به ساکتی صخره‌ای که بر رویش نشسته بودم، پیش می‌رفت. از آن فاصله، تشخیص این که زن است یا مرد سخت می‌نمود. به خصوص با پوشش سفید رنگش که او را کاملا در برف‌ها مستتر می‌کرد. هر کسی که بود، شک نداشتم قصد خوبی برای اغواگرها ندارد. اگر عضوی از گروه شریر اغواگرها بود، چه نیازی داشت تا آن‌گونه حرکت کند، انگار سعی دارد کسی را از وجودش خبردار نکند؟

آن‌قدر با عجله به پشت چرخیدم که باعث شد دردی در گردنم بپیچد و میان سخن گفتن ریچارد پریدم که همان لحظه، داشت درباره‌ی تغذیه‌ی اغواگرها از جوزف سوالاتی می‌پرسید.

-هی اونجا رو نگاه کنین...

هر دوی آن‌ها، انگار هشدار نهفته در صدایم را تشخیص داده باشند، به یکباره سخن گفتنشان را قطع و به من نگاه کردند. جوزف به سرعت واکنش نشان داد و در حالی که از چهره گرفته‌اش مشخص بود، حس خوبی به نزدیک لبه صخره شدن ندارد، چند قدمی جلو آمد. با انگشت اشاره و دست دراز شده‌ام، شخص مورد نظرم را نشان دادم.

-اونجا...

جوزف زانو زد و چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند. ریچارد از همان جایی که نشسته بود، پرسید:

-چه خبر شده؟ کی اونجاست؟

با بی‌اعتنایی گفتم:

-خودت بیا و ببین...

ریچارد با بی‌میلی از جا بلند شد و کشان‌کشان خودش را جلو کشید تا بتواند، شخص مورد نظر را ببند.

جوزف بااضطراب گفت:

-یه اغواگره...


romangram.com | @romangram_com