#سلطنت_اغواگران_پارت_136

ریچارد در حالیکه ل**ب گزیده بود، مظلومانه نگاهم کرد. انگار فکر کرده بود ممکن است بعد از شنیدن این حرف، فلنگ را ببندم و از تمام آن قضایا دور شوم و به شهر امن خودم برگردم. پاسخش را با کش دادن صورتم دادم. کش دادنی که گمان می‌کردم طرح لبخندی، برای دلگرم کردن ریچارد باشد.

تقریبا نیم ساعت بود که آن بالا نشسته و در انتظار حرکتی از سوی اغواگرها بودیم. اما اغواگرها، در محوطه دایره‌ای شکل دروازه نشسته بودند و حتی نیم‌نگاهی به اطراف نمی‌انداختند. جوزف، ما را به ارتشی تشبیه می‌کرد که بدون آمادگی نظامی و آذوقه، به میدان جنگ آمده و پیش از آغاز نبرد از پا در آمده باشد. ریچارد سوالی را پرسید که در چنان زمانی، بی‌موقع به نظر می‌رسید:

-چند سالته جوزف؟

جوزف بالاخره همانجایی که ایستاده بود، نشست:

-نمی‌تونی حدس بزنی؟

ریچارد با نگاهی ارزیابانه، جوزف را از نظر گذراند و با حالتی از خود متشکر گفت:

-خب... به نظرم بیست سالته...

جوزف نیشخند زد و دو انگشت از دست راستش را بالا گرفت:

-بیست و پنج...

ابروهای ریچارد بالا رفتند:

-و شارلا؟

جوزف شانه‌ای بالا انداخت.

-اون نزدیک سی سالشه... شاید هم بیشتر...

ریچارد به آرامی سوت زد. قبلا حدس زده بودم که اغواگرها، با زیبایی چشمگیرشان می‌بایست جوان‌تر به نظر برسند. نگاه خیره‌ی ریچارد را که حس کردم، چشم از دروازه و گروه چهار نفره گرفتم و به ریچارد چشم دوختم. او سرش را به علامت «چی شده؟» تکان داد و من در پاسخ، با تنبلی شانه‌هایم را بالا انداختم.


romangram.com | @romangram_com