#سلطنت_اغواگران_پارت_135

جوزف عاقل‌اندرسفیهانه گفت:

-این جنگ شماست نه جنگ من... من بهتون لطف کردم که اومدم... بدون من چند ساعت پیش وسط جنگل کشته شده بودین... تازه، اگه زخمی شدین کی باید بهتون رسیدگی کنه؟

و خاطره‌ی زن اغواگر خونخوار را یادآور شد. ریچارد با نارضایتی، دست به سینه نشست و گفت:

-خیلی خب... متقاعد شدم...

خنجری که همیشه همراه داشتم را از غلاف متصل به کمربند شلوارم بیرون کشیدم و گفتم:

-منم این رو دارم...

همچنان که نگاهم روی خنجر بود، پرسیدم:

-اغواگرها چطوری می‌میرن؟

جوزف انگار که توهینی شنیده باشد، گفت:

-ببخشید؟!

در چند ساعتی که از آشنایی‌مان گذشته بود، خوب فهمیده بودم هیچ چیز به جوزف بر نمی‌خورد و آن حرکت اعصاب خردکنش، تنها واکنشی بچگانه و بی‌مزه است. سعی کردم منظورم را بهتر بیان کنم:

-منظورم اینه که... کشتن اغواگرها هم مثل آدم‌هاست؟ یا شما جون سختترین؟

جوزف دستانش را به عقب برد، پاهایش را دراز و دستانش را تکیه‌گاه قرار داد. او گفت:

-یکم سختتره... تو پنجاه بار یه چاقو رو فرو می‌کنی تو شکم یه اغواگر... چند دقیقه‌ی بعد، طرف بلند میشه و تو می‌بینی اِه طرف زنده ست!


romangram.com | @romangram_com