#سلطنت_اغواگران_پارت_134

نه من و نه ریچارد، چیزی نگفتیم. بر خلاف ریچارد، من هیچ علاقه‌ای به پرسش درباره‌ی شیوه‌ی زندگی اغواگرها نداشتم. درست مثل کسی که سال‌ها، در آرزوی دیدار کسی بسوزد و وقتی بالاخره آن شخص را ملاقات کند، آن شخص، انتظاراتش را برآورده نکند و تمام رویاهایش از هم بپاشند.

آن‌قدر خواب‌آلود بودم که شک نداشتم اگر برای چند ثانیه پلک ببندم، به خوابی عمیق فرو می‌روم و می‌توانم کل روز را در خواب سپری کنم. بنابراین بر خلاف ریچارد، سر جایم نشستم و در برابر وسوسه برای دراز کشیدن و رفع خستگی، مقاومت کردم. در عوض، به سمت جوزف چرخیدم و گفتم:

-تو چرا اونجا وایستادی؟

جوزف بر خلاف کل مسیر، که لبخند گشاد و اعصاب خردکن بر ل**ب داشت، اخم کرده بود. او پاسخ داد:

-از ارتفاع خوشم نمیاد...

ریچارد خرناس‌کشان خندید:

-پس برای همین اصرار می‌کردی که نیایم این بالا؟

اخم جوزف شدیدتر و ل**ب‌هایش به خطی صاف مبدل شد. دستم را روی صخره‌ی نسبتاً صاف خاکستری رنگ کشیدم و سوالی را پرسیدم که می‌دانستم، آن‌ها را نیز به اندازه‌ی من آزار می‌دهد:

-چطوری از پس اغواگرها بر بیایم؟ ما نمی‌تونیم با اونا بجنگیم...

هر دوی آن‌ها، در سکوت به من خیره شدند.

مطمئناً هیچ یک از آن‌ها، مثل من نظری برای این کار نداشت. چند ثانیه بعد، جوزف در حالی که ل**ب‌هایش را تر می‌کرد، چرخید و چاقوی بلندی را از پشت لباسش بیرون کشید. چاقو بلند و به شدت خطرناک به نظر می‌رسید. در عجب بودم که چگونه چاقویی به آن بلندی و تیغه‌ی مهلکش را در لباسش مخفی کرده که جوزف، تابی به چاقو داد و گفت:

-من بلد نیستم ازش استفاده کنم... شما می‌تونید این رو بردارین... چاقوی اون زن اغواگره که داشت می‌کشتت...

و به من اشاره کرد. در تاریکی، متوجه نشده بودم که جوزف چاقو را برداشته است. ریچارد اعتراض‌کنان نیمخیز شد:

-می‌خوای ما برات بجنگیم؟


romangram.com | @romangram_com