#سلطنت_اغواگران_پارت_133

-محشره...

جوزف، از چند قدم دورتر و تقریبا اواسط صخره، انگار هر لحظه ممکن باشد بالا بیاورد، گفت:

-همه وقتی برای اولین‌بار می‌بیننش همین رو میگن...

«محشر»ی که درباره‌اش سخن می‌گفتیم، دروازه‌ای میان دنیای ما و جهان اغواگران بود. دروازه‌ای که جوزف آن را «دروازه‌ی جهنمی» می‌نامید که کاملا برازنده‌اش بود. اگر آن دروازه‌ی لعنتی وجود نداشت، هیچ اغواگری در دنیای ما جولان نمی‌داد و هیچکدام از اتفاقات اخیر، روی نمی‌دادند.

دروازه، شبیه به آتشی شعله‌ور، در یک خط بود؛ طویل، کم‌عرض، خیره‌کننده و ترسناک. ریچارد که اندکی خستگی در کرد، با تکیه بر آرنج‌هایش بالاتنه‌اش را از صخره فاصله داد و نگاهی به دروازه انداخت. در نور کمرنگ صبحگاهی، می‌توانستم چشمانش را ببینم که برای رؤیت بهتر، ریز شده‌اند. او پرسید:

-ببینم جوزف... شما اغواگرها وقتی دارین می‌رین اون طرف دروازه، جزغاله نمی‌شین؟

دستم را روی شکمم که به شکل فجیعی قار و قور می‌کرد، گذاشتم. جوزف در حالی که همچنان موقعیت خود را در اواسط صخره حفظ کرد بود، گفت:

-متاسفانه نه... در اون صورت دیگه هیچ اغواگری به غیر از چند نفر، این طرف نمیومدن...

ریچارد گردن کشید تا جوزف را ببیند که پشت سرش ایستاده بود.

-غیر از چند نفر؟ عجب دیوونه‌هایی...

کنجکاوانه چرخیدم تا چهره‌ی جوزف را بهتر ببینم. او پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-نه اونا نمی‌سوزن... باید بگم برای ما اغواگرها زیبایی از هر چیزی مهمتره... پس هیچکس برای این که بیاد تو دنیای کوفتی شما، همچین چیزی رو به جون نمیخره...

و با خشم و اندکی حسادت در لحنش ادامه داد:

-اون چند نفر هم استعداد ذاتی این کار رو دارن... راحت می‌تونن بین دنیاها منتقل شن...


romangram.com | @romangram_com