#سلطنت_اغواگران_پارت_132
هر دو سکوت کردیم. چند دقیقه بعد، ریچارد گویی حس کرد یک توضیح بدهکار است. ما هیچگاه چیزی را از یکدیگر مخفی نمیکردیم.
-آخرین باری که دیدمشون توی اصطبل بودن ... داشتن دربارهی یه نفر به اسم رزمرتا حرف میزدن... میگفتن که اون یه خطر برای اغواگرهاست...
-به نظرت چه جور خطری میتونه داشته باشه؟
ریچارد عمیق نفس کشید و با بیمیلی گفت:
-نمیمونیم تا بفهمیم...
«فصل شانزدهم(پایانی)»
•بزرگترین حماقت زندگیام
«ادموند»
جایی که ما ایستاده بودیم، بالای صخرهای به پهنای بیست یارد و ارتفاع سی فوت بود. شاخههای مرده و شکنندهی درختان، که حامل برفهای انباشته شده از بارش قبلی بودند، از هر سو بر صخره سایبان انداخته و باعث میشدند تا آسمان روشن سپیده دم، که مخلوطی از رنگهای نارنجی، سرخ و زرد بود، همچون ظرفی مخلوط از رنگهای مختلف، با رگههای سیاه جلوه کند.
از آنجا، به خوبی میتوانستیم توقفگاه اغواگران را ببینیم؛ دیدی مناسب و تقریبا نامرئی. منطقه دایرهای شکلی که اغواگران نشسته بودند، عاری از برف بود. به نظر میرسید کسی آنها را پارو کرده و یا عاملی جادویی، مانع از نشستن برفها بر زمین شده باشد. همه جا، در سکوتی عذابآور به سر میبرد. تا به حال، جنگلهای آلنور را تا به آن حد بیصدا ندیده بودم. شاید هم به این خاطر بود که تا به آن لحظه، آنقدر به اعماق جنگل نرفته بودم.
برخلاف تصورم، آن قسمت از جنگل که نمایی نفسگیر و پرعظمت از رشتهکوههای برف گرفته و دامنههای پوشیده از درخت آبل را به نمایش میگذاشت، همچون قسمتهای دیگر جنگل بود و حتی کمتر رعبانگیز مینمود. حتی صدایی از پرندگان شنیده نمیشد. انگار، جانوران از آن بخش از جنگل فرار میکردند. هیچ جویبار یخزدهای آن دور و اطراف نبود و هوا به شکلی عجیب، با فرا رسیدن روز سردتر شده بود. تنها خشخش آرام حرکت شاخههای لاغر اندام، در آغوش بادی سرد به گوش میرسید. بادی که برفها را با خود به اینسو و آنسو میکشاند و دیواره صخرههای برفی را میخورد.
کنار ریچارد، که روی صخرهی مستطیلی شکل دراز کشیده بود، نشسته و در حالی که یکی از پاهایم را از لبهی صخره آویزان و دیگری را در شکمم جمع کرده بودم، چشمانم را به منظرهی پیش رویم دوختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com