#سلطنت_اغواگران_پارت_131
ریچارد با لحنی محکمتر گفت:
-نمیبندیم... نمیذارم اتفاقی که برای مریال افتاد، برای پدرم هم تکرار بشه...
از گوشهی چشم، نگاهی به او انداختم که در یک قدمیام، تقریبا لنگزنان حرکت میکرد. به جوزف اشاره کردم:
-نظرت دربارهش چیه؟
به شکل عجیبی، حس میکردم اگر همزمان با حرکت حرف بزنیم، میتوانم حواسم را از خستگیام پرت کنم. ریچارد گفت:
-فکر کنم داره دروغ میگه... اون اصلا شبیه شارلا نیست... به نظرم طرف ما هم نیست... فقط داره ما رو میبره تو تله...
صدایش گرفته و خشدار بود. به نظر میرسید سرماخوردگی سختی که از آن حرف میزد، به راستی دارد بر سرش میآید. گفتم:
-اون جونم رو نجات داد. بهش مدیونم...
ریچارد باخشونت گفت:
-اگه مجبور بشم میکشمش... شارلا نامزد ادوارد رو کشت و خودش رو جای اون گذاشت... آلبای واقعی چه گناهی داشت؟ جوزف هم برادر همون زنه...
فکری گوشهی ذهنم را قلقلک میداد:
-تو دربارهی رابطه پدرت با اغواگرها چیزی میدونی؟ منظورم اینه که... عجیبه که شاه هیچ تلاشی برای فرار نکرد...
ریچارد چند ثانیه مکث کرد. سپس آهی کشید و گفت:
-چند بار دیدمش که با اغواگرها رفت و آمد میکنه... خوب...لازم نیست آدم نابغه باشه تا بفهمه همچین موجوداتی انسان نیستن...
romangram.com | @romangram_com