#سلطنت_اغواگران_پارت_130

نگاهم را به نور کم‌سویی دوختم که رفته‌رفته، کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر می‌شد. جوزف مرا مخاطب قرار داد:

-ادموند تو یه چیزی بگو...

واکنش من، تنها یک شانه بالا انداختن خشک و خالی بود. اگر می‌توانستم، همانجا دراز می‌کشیدم و چشمانم را می‌بستم تا به خواب روم. آن‌وقت جوزف از من انتظار داشت راه را ادامه دهم؟ جوزف به عنوان یک اغواگر، انگار خستگی کمتری حس می‌کرد.‌ می‌دانستم نمی‌توانیم همانجا بنشینیم و منتظر بمانیم تا با بارش برف بعدی، در سرما و زیر خرواری از برف و یخ منجمد شویم. حقیقتا نمی‌خواستم به چنان سرنوشتی گرفتار شوم. بنابراین، با وسوسه‌ی نشستن سر جایم، مقابله کردم و در حالی که حس می‌کردم پاهایم از جا کنده شده‌اند، کنار ریچارد زانو زدم. در روشنایی اندک محیط، مستقیم در صورتش نگاه کردم و گفتم:

-‌اگه اینجا بشینیم، می‌میریم... یا باید برگردیم یا ادامه بدیم...

جوزف از چند قدم آن طرفتر گفت:

-فکر کنم خونه ایان نزدیک باشه... می‌تونیم بعد از این که شاه رو نجات دادیم، شب رو اونجا بمونیم...

نمی‌دانستم جوزف ایان را از کجا می‌شناسد. تنها این را می‌دانستم که پیشنهاد وسوسه‌انگیزی بود. به نظر می‌آمد تصور کلبه‌ی گرم و نرم ایان و مردی که احتمال داشت پدر من یا ریچارد باشد، به ریچارد قوت بخشید. او از تنه جدا و در حالی که دستان دستکش پوشم را گرفته بود، به سختی از جا بلند شد.

می‌دانستم تا طلوع خورشید، زمان زیادی باقی نمانده است. زیر نور کم‌جان خورشید و روشنایی روز، راه رفتن آسانتر حس می‌شد. سرمای هوا و زمین پرفراز و نشیب جنگلی، مزید بر علت بودند تا میزان مقاومتمان محک زده شود. حرکت کردیم. این بار آرامتر و پشت سر جوزف که تقریبا بیست قدم جلوتر از ما، برای گم نکردن گروه اغواگر پیش می‌رفت. امیدوار بودم پیش از روشنایی کامل روز و از دست دادن تاریکی، که ما را از دید اغواگرها پنهان می‌کرد، اغواگرها به محل مورد نظرشان برسند.

می‌خواستم از جوزف درباره مقصد اغواگرها بپرسم. اما سر و صدای پرندگان و خش‌خش جانوران نیز، نمی‌توانست فریاد کشیدن چند نفر را در دل شب مخفی کند و نگذارد اغواگرها به وجودشان پی ببرند. نه من و نه ریچارد حرفی نمی‌زدیم. هر دوی ما به یک اندازه بی‌حال، خسته و ناتوان شده بودیم. طی کردن آن مسیر، برای ریچارد، به عنوان کسی که تمام عمرش را در رفاه زندگی کرده باشد، سخت‌تر بود اما به نظر می‌رسید نجات دادن پدرش، انگیزه خوبی در او برای ادامه دادن مسیر ایجاد می‌کند. من، تنها این را می‌دانستم که اگر می‌خواهم طلوع خورشید فردا را ببینم، باید قدم بعد از قدم بردارم و آن‌قدر بندهای جلیقه‌ام را سفت ببندم که احساس گرما کنم. خستگی از لحن سخن گفتن ریچارد هویدا بود:

-فکر کنم بعد از این ماجرا حسابی سرما بخوریم...

و بینی‌اش را بالا کشید. بی‌توجه به این که پاسخ نمی‌دهم، گفت:

-احتمالا شاه بهت پاداش بده...

افزودم:

-اگه تا وقتی نجاتش میدیم، قندیل نبندیم...


romangram.com | @romangram_com