#سلطنت_اغواگران_پارت_129

جوزف زیر ل**ب اوهومی گفت و ساکت ماند. ادامه دادم:

-چرا اغواگرها، شاه رو با خودشون می‌برن؟ باهاش چی کار دارن ؟

جوزف، در حالی که میان من و ریچارد حرکت می‌کرد و به نظر می‌رسید اگر یک ساعت دیگر، در همان شیب بی‌وقفه حرکت کند، بیهوش شود، گفت:

-نمی‌دونم... من اصلا اون اغواگرها رو نمی‌شناسم...

-دروغ نمیگی؟

ریچارد، به محض پایان یافتن جمله جوزف این حرف را بر زبان آورد. صدای جوزف ضعیف شد:

-اگه دروغ گفته باشم، به نظرت اعتراف می‌کنم؟ اگه من با اونا همدست باشم، چرا دارم کنار شما راه میرم؟ چرا اون زن اغواگر رو بیهوش کردم؟

با یادآوری آن زن، چرخیدم و به پشت سرمان نگاه کردم. کاملا تاریک بود و برخلاف تصورم که گمان می‌کردم، آن زن زیبارو را با سر و صورت خونی، چهره‌ای خشمگین و خنجری در دست دقیقا پشت سرم می‌بینم، چیزی جز تاریکی مطلق ندیدم. مدتی بعد، که به نظر می‌رسید به اندازه‌ی کل شب کش آمده باشد، ریچارد نالید:

-پس کی می‌رسیم؟ اصلا اونا کجا دارن میرن؟

سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد و خستگی، تقریبا از پا درمان آورده بود. صورت بی‌حس و کفش‌های مرطوب و پاهای یخ‌زده، باعث می‌شدند کوچک‌ترین تمایل برای حرف زدن و سوال پیچ کردن جوزف در وجودمان خفه شود و بی‌حرف، بدون نقشه و حتی تصوری از آینده، به حرکت رد مسیر پر پیچ و خممان از میان درختان ادامه دهیم.

نمی‌دانم چند دقیقه و یا حتی چند ساعت در جنگل حرکت کردیم. حس می‌کردم قدم برداشتن‌هایم بی‌اراده شده‌اند و تنها چیزی که در فکرم می‌پیچید، این بود که توقف نکنم. چشمانم از سرما می‌سوختند و گویی صورتم یخ‌زده بود که باز کردن دهانم نیز، برایم مشکل می‌نمود. همه این‌ها، دست‌به‌دست یک‌دیگر داده بودند تا ریچارد، بالاخره با بی‌رمقی کنار درختی بنشیند و سرش را به تنه‌اش تکیه دهد. شانه‌ام را به همان درخت تکیه دادم و بی‌توجه به کشیده شدن کتف‌هایم به تنه‌ی زبر و پر از شیار، سر خوردم و نشستم. ریچارد در حالی که سرش را به تنه می‌کوبید، نالید:

-دیگه نمی‌تونم...

بر خلاف تصورم، جوزف هنوز سر پا بود. او جلو آمد و در حالی که برف‌های دست نخورده، زیر قدم‌هایش خرچ‌خرچ صدا می‌دادند، یکی از دستان ریچارد را گرفت و همزمان با این که زور می‌زد تا بلندش کند، گفت:

-زود باش ریچارد... وقت نداریم تا بشینیم... الان گمشون می‌کنیم... پاشو...


romangram.com | @romangram_com