#سلطنت_اغواگران_پارت_128
من و ریچارد، همزمان پرسیدیم:
-چرا؟
جوزف سعی میکرد، تن صدایش را پایین نگه دارد. او گفت:
-چون وضعیت کشور ما خیلی خرابه... رسما دیگه به پادشاهی مستقل نیست... هر کسی میاد و ادعای حکومت میکنه... همشونم به چند روز نکشیده، درد و کوفت میگیرن و میمیرن!
لحن صحبت کردن جوزف، در پایان سخن گفتنش آن قدر آمیخته به طنز بود که با وجود بیمزه بودنش، موجب شد لبخند بزنم. ریچارد نفسش را با صدا به بیرون هدایت کرد و گفت:
-اونا نمیفهمن ما دنبالشونیم؟ فکر میکردم اغواگرها شنوایی قویای داشته باشن...
جوزف، به گونهای پاسخ داد که انگار، ریچارد به او اهانت کرده است:
-چی فکر کردی؟ ما که حیوون نیستیم!
ریچارد با بیحوصلگی گفت:
- خیلی خب.
در حالی که با بیمیلی، نور ضعیف چراغ را که لابهلای درختها گم و دوباره پیدا میشد، دنبای میکردم، گفتم:
-میخوای چطوری پدرت رو نجات بدیم؟
و با مکث افزودم:
-جوزف تو اومدی که از ما محافظت کنی؟
romangram.com | @romangram_com