#سلطنت_اغواگران_پارت_127
به دیوار تخریب شده رسیده بودیم که جوزف سکوت چند ثانیهایش را شکست و زمزمه کردن آهنگی با ریتمی عجیب را زیر ل**ب آغاز کرد. ریچارد بالاخره اختیارش را از دست داد و در حالی که میتوانستم در روشنایی ضعیف نور ماه، صورتش را تشخیص دهم که به سمت جوزف میچرخد، گفت:
-تو چرا همراه ما میای؟ چرا نمیری دنبال خواهرت... اصلا تو اینجا چی کار میکنی؟
جوزف به گروه اغواگرها اشاره کرد که همچنان، با سرعت فوق انسانی شاه حرکت میکردند:
-تو راه توضیح میدم...
این بار در لحن صحبتش، هیچ اثری از شوخطبعی و شادی عجیبش دیده نمیشد. بنا بر پیشنهاد جوزف، به حرکتمان ادامه دادیم تا جا نمانیم. ثانیهای بعد، جوزف ل**ب به سخن گشود:
-اومده بودم دنبال خواهرم که دیدم اینجا چه اتفاقی افتاده... نگران شارلا بودم...وقتی پیداش کردم حالش خوب بود... ولی نگران شما بود... برای همین گذاشتمش تا کسی رو که میخواد بکشه و اومدم دنبال شما...
ریچارد پرسید:
-کی رو بکشه؟ از کجا میدونستی ما کجاییم؟
جوزف به سرعت پاسخ داد:
-هوم یه اغواگر دیگه... و برای سوال دومت... چون من یه اغواگرم... توضیح قدرتهای ما سخته... حتی برای دورگهها...
این بار، من همزمان با پریدن از جوی آبی یخ زده پرسیدم:
-چیزی درباره ماموریت شارلا میدونی؟
خوشحال بودم که جوزف، از لحن روی اعصاب و خندههای گوشخراشش حتی برای چند دقیقهی کوتاه، دوری کرده است.
-آره... ولی خواهر عزیزم هنوز نفهمیده کدوم یکیتون همونیه که اون دنبالشه... که به نظرم فرقی هم نمیکنه اگه بفهمه...
romangram.com | @romangram_com