#سلطنت_اغواگران_پارت_126

-گذاشتمش یه نفر رو بکشه... خواهر عزیز قابل پیشبینی من...

-بکشه؟!

ناباوری از لحن ریچارد می‌بارید. جوزف به شکلی اعصاب خردکن خندید. خنده‌اش از کشیده شدن دندان روی یخ نیز، آزاردهنده‌تر بود.

-بهتون نگفته بود؟ همون جوری که غذا خوردن برای شما آسونه، شارلا به همون راحتی بقیه رو قتل‌عام می‌کنه...

ابروی راستم بالا رفت. جوزف یک قدم جلوتر آمد و گفت:

-نظرتون چیه به جای حرف زدن بریم دنبال اونا؟

چرخیدم و حواس پرت شده‌ام را دوباره معطوف گروه اغواگر کردم. در حالی که دوباره، با احتیاط میان درختان قدم بر می‌داشتیم، جوزف سخن گفتنی طولانی را آغاز کرد:

-واقعا برام عجیبه که تا اینجا اومدین دنبال اونا... هر کسی که عقل داشته باشه، الان بیرون از قصره... فکر کنم زده به سرتون... امیدوارم شارلا تا الان کار نوربرت رو تموم کرده باشه... دیگه زیادی داشت موی دماغم می‌شد... ولی یه جورایی دلم براش سوخت... امیدوارم الان یاد گرفته باشه که نمی‌تونه به من زور بگه... شارلا رو حسابی دیوونه کرده بود... وقتی داشتم میومـ...

ریچارد با حالتی عصبی گفت:

-میشه آرواره‌ت رو ببندی؟

جوزف بدون آن که تغییری در لحن بشاش و سرحالش دهد، خندید و گفت:

-اوه چه عصبانی! یادمه وقتی همسن تو بودم، پدرم رو کشتم... بیچاره خیلی التماس می‌کرد... یکی از انگشتای دست راستش رو برای یادگاری گرفتم... ولی چند روز بعد خیلی بوی بدی گرفت... آخه می‌دونین؟ از دره پرتش کردم پایین! اونی که برای کشتنش بهم پول داد، دوست نداشت جسدش پیدا بشه...

ریچارد تهدید کرد:

-قول میدم اگه همین الان خفه نشی، همین‌جا دارت بزنم...


romangram.com | @romangram_com