#سلطنت_اغواگران_پارت_125

-جواب بده...

جوزف پوفی کشید و گفت:

-راستش من توی جشن بودم...

وسط حرف زدنش پریدم:

-پس چرا مثل بقیه دیوونه نشدی؟

جوزف با بیخیال‌ترین لحنی که در زندگی‌ام شنیده بودم، گفت:

- چون من اغواگرم.

هم من و هم ریچارد سکوت کردیم. او به نظر می‌رسید، حوصله‌ای برای حرف زدن با یک اغواگر غریبه نداشته باشد و من مثل همیشه ساکت بودم. به نظر می‌رسید جوزف رودریک، خود حس کرد که یک توضیح بدهکار است.

-من برادر ناتنی شارلام...

ریچارد غرولند کرد:

-فقط همین رو کم داشتیم... خودش کم بود... برادرش هم پیدا شد. ببینم خانوادگی کوچ کردین تو قصر؟ لابد پدرت هم همین دور و اطرافه...

جوزف یا سخنان ریچارد را نادیده گرفت و یا برایش اهمیتی نداشت چه می‌گوید. بی‌توجه پرسیدم:

-شارلا کجاست ؟

لحن جوزف به گونه‌ای بود که انگار همان لحظه، در حال نیشخند زدن است.


romangram.com | @romangram_com