#سلطنت_اغواگران_پارت_124

صدایش آکنده از نگرانی بود. پیش از آن که بتوانم عکس‌العملی نشان دهم و احیاناً آخرین بد و بیراه‌های عمرم را نثار آن اغواگر بدغذا کنم، صدایی شبیه کوبیده شدن چوب بر ملاج شنیده شد. اغواگر تابی خورد و افتاد. حتی به خودم زحمت ندادم تا او را بگیرم و از با سر فرو رفتن یک اغواگر زیباروی خونخوار، جلوگیری کنم.

صدایی شاد، دو قدم دورتر از جایی که ثانیه‌ای قبل، اغواگر ایستاده بود گفت:

-فکر کنم مثل همیشه به موقع رسیدم!

صدا، ناآشنا اما به شدت دوستانه بود. از درخت جدا شدم و ناخودآگاه دستم را روی گردنم کشیدم. صدا گفت:

-از اون جایی که نه من شما رو می‌بینم و نه شما من رو می بینین... پس بیخیال دست دادن میشیم و همین جوری میگیم که از ملاقات همدیگه خوشحالیم. نظرتون چیه؟

ریچارد شکاکانه و باتردید پرسید:

- تو کی هستی؟

او غر زد:

-خوب این خوش‌آمدگویی، ای نبود که انتظارش رو داشتم. من رودریکم، رودریک جوزف شما می‌تونین جوزف صدام کنین.

رو به جایی که حدس می‌زدم می‌بایست جوزف ایستاده باشد، پرسیدم:

-تعقیبمون می‌کردی؟

جوزف بی‌دلیل و روی اعصاب خندید:

-این رو می‌ذارم پای تشکر کردن...

ریچارد طلبکارانه گفت:


romangram.com | @romangram_com