#سلطنت_اغواگران_پارت_123
سرم را تکان دادم که باعث شد ثانیهای بعد، دست از روی دهانم برداشته و تیغه بیشتر به گلویم فشرده شود. آن زن، از پشت درخت بیرون آمد و کشیده شدن دامنش روی بوتهها، خشخشی ایجاد کرد. همچنان که درخت را دور میزد، تهدیدوار رو به ریچارد گفت:
-بچسب به درخت...
ریچارد بااکراه دو قدم عقب رفت و به درخت تکیه داد. توانستم صدای قورت دادن آب دهانش را بشنوم. ریههایم را از هوای سرد پر کردم و گفتم:
-چی میخوای؟
آن زن، کاملا از پشت درخت بیرون آمد و در حالی که به نیمرخم خیره شده بود، کاملا بیربط گفت:
-دورگه...
سعی کردم از گوشه چشم نگاهش کنم اما فشار تیغهی خنجر بیشتر شد.
- من نتونستم روی تو تاثیر بذارم... باید دورگه باشی...
با رسیدن به این نتیجه که این زن، همان شخصی است که وسط جشن خونین ایستاده بود، چشمانم را برای لحظهای بستم. حماقت کرده بودم که ریچارد را از وسط معرکه گذرانده بودم. حماقت کرده بودم که در زمان مناسب، از مهلکه نگریخته بودم. اشتباه کرده بودم که به حرکتم به طرف خانه، ادامه نداده بودم. این بار ریچارد سوالم را تکرار کرد:
-ازش چی میخوای؟ یه اغواگری؟
احتمالا در تاریکی نمیتوانست چهرهی آن زن را ببیند. گرمای نفسهای آن زن که به صورتم خورد، صدایش را زمزمهوار شنیدم:
-مادرت برات چیزی از ما گفته؟ گفته که ما عاشق خون انسانهاییم؟
تمام آن راه پر پیچ و خم را با به خطر انداختن زندگیام، طی کرده بودم تا خوراک خونین یک اغواگر دیوانه و ناقصالعقل شوم؟ ریچارد آرام صدایم زد:
-ادموند...
romangram.com | @romangram_com