#سلطنت_اغواگران_پارت_122

با حس حرکت چیزی روی دستم، نفس تندی کشیدم و به بازوی چپم نگریستم. خوشحال بودم آن‌قدر خونسرد هستم که با حس موجودی که از بازوی راستم بالا می‌آید، بالا و پایین نپرم و فریاد نزنم. به تندی، جانور را که هیچگاه نفهمیدم چیست را با دست دیگرم کنار زدم و دوباره به اغواگرها نگاه کردم. این‌بار، آن‌ها چهار نفر بودند. در نور چراغ، شاه هلگارد را می‌دیدم که با آرامش، روی دیوار نشسته است. اشتباه می‌کردم یا به راستی، دیگر تاج پادشاهی اش را نداشت؟





پیش از آن که اغواگرها عزم حرکت کنند، با جدیت به جایی که حدس می‌زدم صورت ریچارد باشد، نگاه کردم و گفتم:

-نقشه‌ای داری یا اینم مثل کارهای دیگه‌ت فی‌البداهه‌ست؟

ریچارد در تاریکی تکانی خورد و زمانی که تردید مرا دید[البته در تاریکی نمی‌توانست چیزی ببیند] گفت:

-تو اگه می‌خوای می‌تونی برگردی... خودم از پسش بر میام...

چشمانم را ریز کردم:

-خیلی احمقی اگه فکر کنی توی این وضعیت ولت می‌کنم...

ریچارد دوباره آه کشید. می‌توانستم درکش کنم. به خصوص که معلوم نبود چه بلایی بر سر برادرم که در قصر حضور داشت، آمده است. اغواگرها همچنان آنجا، دور چراغ نشسته بودند. حداقل خوشحال بودم که جادویشان، روی ما تاثیری ندارد. دستانم را با بخار دهانم گرم کردم و به درختی، روبه‌رو و رخ‌به‌رخ با ریچارد تکیه دادم. از آنجا می‌توانستم اغواگرها را در سیاهی شب و و از میان صدها تنه‌ی درخت ببینم. کناره دیوار، فضای بازی بود که تنها نهال‌های کوچک رو به رشد بودند و انبوهیت چندانی نداشتند.

با بی‌میلی نگاهم را رویشان چرخاندم. یک... دو... سه... چهار... سه اغواگر و شاه. یک نفر کم بود. همان لحظه که متوجه نبود یکی از اغواگران شدم، دستی دور قفسه سینه و دستی از سمت راست روی دهانم قرار گرفت. آن قدر ناگهانی بود که ناخودآگاه فریاد زدم. فریادم در فشار دست شخص خفه شد. آن لحظه بود که متوجه فشرده شدن تیغه‌ای سرد روی گلویم شدم. صدایی، از پشت درخت، خطاب به ریچارد گفت:

-از جات تکون بخوری کارش رو تموم می‌کنم...

ریچارد که می‌دانم به جلو آمده بود، متوقف شد. صدای غریبه، این بار مرا مخاطب قرار داد:

-دستم رو از روی دهنت بر می‌دارم... اگه داد بزنی شکمت رو پاره می‌کنم.


romangram.com | @romangram_com