#سلطنت_اغواگران_پارت_121

خسته، افسرده و آزرده پشت سر ریچارد حرکت می‌کردم. تمایل شدیدی داشتم تا تنهایش بگذارم و راهم را بکشم و بروم اما می‌دانستم اگر اکنون او را تنها بگذارم و اتفاقی برایش بیوفتد، هیچگاه خودم را نمی‌بخشم. دیگر شک نداشتم که مقصد اغواگرها، جنگل‌های آلنور است. دیوار تخریب شده، از دور نمایان شد. دیوار آجری، در برخی قسمت‌ها تا نیمه پا بر جا بود و چند اینچ آن طرفتر، همچون قبه کوه به پایین ریزش می‌کرد. بر اثر گذر زمان و رطوبت جنگل، ساییده و زیر برف، نمناک و سست به نظر می‌رسید و قسمت‌های کم ارتفاع‌تر، با گیاهان و علف‌های هرز پوشیده شده بود.

تقریبا بیست یارد[هر یارد سه فوت و هر فوت سی سانتی‌متر] با اغواگرها فاصله داشتیم و آن لحظه که آن‌قدر از جشن دور شده بودیم تا صدای یک‌دیگر را به راحتی بشنویم، بیشتر احتیاط می‌کردیم تا مبادا با سر و صدا، اغواگران را از وجودمان با خبر کنیم.

پشت درخت کاجی ایستاده و منتظر حرکت دوباره‌ی اغواگرها بودیم. آن‌ها، به نظر می‌آمد در حال استراحت باشند. به جای چهار اغواگر، تنها دو نفرشان دیده می‌شدند و حسی به من می‌گفت ممکن است آن‌ها به دنبال مزاحم، در حال سرک در دور و اطراف هستند.

ریچارد به درخت تکیه داد و دستانش را روی زانو‌هایش گذاشت. او، برخلاف من به سرعت خسته می‌شد و تنگی نفس می‌گرفت. آهی کشید و گفت:

-دقیقا وقتی فکر کردم حالا که از قضیه شارلا با خبر شدیم، کم‌کم همه چی رو به راه میشه، همه چی خراب شد...

از پشت درخت، سرکی کشیدم و به جمع اغواگرها نگاه کردم که حال سه نفره بودند و به اتفاق شاه هلگارد، روی دیوار فرو ریخته نشسته بودند. هنوز یک نفر کم بود. نمی‌توانستم چهره‌ی ریچارد را ببینم اما شک نداشتم اگر شروع به سخن گفتن کند، با صدایی اندوهگین و ناامید روبه‌رو می‌شوم.

-می‌دونستی ساکت بودن اصلا بهت نمیاد؟

-واقعا؟

سرم را به تأیید تکان دادم.

-آره یه جور حالت احمقانه بهت میده... باعث میشه حس کنم بالدور احمق[بالدور خندان: بالدور خندان یکی از شخصیت‌های طنز و اندکی عبرت‌آمیز فیروینر است. کودکان، با داستان‌های طنز این مرد بزرگ می‌شوند. بالدور خندان زمانی به بالدور احمق تبدیل شد که وقتی توی دستش چاقو داشت، با همان دست تکه نانی را به دهان گذاشت و باعث شد چاقو در صورتش فرو رود! از آن به بعد، مردم او به نام بالدور احمق شناختند.] جلوم وایستاده...

گفت:

-مرسی از تعریفت...

زمین، اندکی شیب داشت. شیب، رفته‌رفته تندتر، درختان انبوه‌تر و و برف‌های نشسته روی زمین، بیشتر می‌شدند. در تاریکی، تنها چیزی که غیر از ریچارد روبه‌رویم می‌دیدم، نور چراغی بود که اغواگران در دست داشتند تا مسیرشان را روشن کنند و باعث می‌شد امر تعقیب کردنشان، با سهولت بیشتری انجام پذیرد.

ریچارد چسبیده به درخت چرخید تا اغواگرها را نگاه کند. اگر تصمیم می‌گرفت تا برگردد، استقبال می‌کردم. تعقیب کردن چند اغواگر خطرناک، مثل هیچ یک از کارهای هیجان‌انگیز و دیوانه‌واری نبود که تا به آن لحظه، انجام داده باشیم.


romangram.com | @romangram_com