#سلطنت_اغواگران_پارت_120
مسلما او نیز متوجه این موضوع شده بود. با عجز به طرفم چرخید و این بار، بلندتر گفت:
-انتظار داری چی کار کنم؟ اونا نامادری من رو کشتن... خبری از برادرم نیست... میخوای بذارم پدرم رو با خودشون ببرن؟
مصرانه، او را که به جلو چرخیده بود تا به راهش ادامه دهد، بار دیگر به سمت خودم چرخاندم و گفتم:
-ریچارد همه چی خیلی مشکوکه! چرا سعی نمیکنی منطقی فکر کنی؟
چشمان ریچارد از خشم گرد شدند:
-چی رو میخوای ثابت کنی ادموند؟ این که پدر من با اغواگرها همدسته؟ خوب باشه! من تنهاش نمیذارم...
بیشک، ریچارد چیزی در اینباره میدانست که بدون تردید، مسئلهی همدست بودن پدرش با اغواگرها را پیش کشیده بود. اما یک شاه، چرا باید مردمش را به دست چند اغواگر شیطان صفت میسپرد تا سلاخی شوند؟
دستانم مشت و ل**بهایم بر هم فشرده شدند. از سایش دندانهای آسیابم به یکدیگر، لثه درد گرفته بودم و آرزو میکردم آن شب جهنمی، زودتر به پایان برسد. هر چند که هیچ چیز به خوبی و خوشی پایان نمییافت.
ریچارد لجبازانه به راهش ادامه داد. شاید حق داشت اما من با تمام وجود آرزو میکردم که ای کاش، میتوانستم جلویش را بگیرم.
جشن خونین، خیلی وقت بود که از حوزهی دیدمان خارج شده بود. آن قسمت از قصر، دقیقا در آغوش جنگلهای آلنور قرار گرفته و درختها، به درون محوطهی پشتی قصر پیشروی کرده بودند. گفتهی ریچارد را به یاد آوردم. تخمین میزدم که این حرف را شش ماه قبل و اواخر تابستان زده است: "نگهبانها میگن دیوار پشتی به کل خراب شده... اونا نمیدونن چرا اینطوری شده... به نظرت عجیب نیست ادموند؟"
و بعد از آن، بدون معطلی راهی دیوار پشتی شده بودیم تا از راز سرنگونی عجیب و ناگهانی دیوار سر در آوریم؛ اما به نتیجهای نرسیده بودیم. آن لحظه بود که متوجه شدم احتمال دارد تخریبگر دیوار، اغواگران باشند. راهی برای عبور و ورود آسانتر به قصر، هر چند گمان نمیکردم یک دیوار بتواند مسیرشان را مسدود کند. چند اغواگر دیگر، به جز شارلا در قصر حضور داشتند؟
باوحشت فکر کردم ممکن است حتی نیمی از کارکنان قصر اغواگر باشند؛ شاید حتی خود شاه، ملکه و ریچارد. ریچارد دورگه بود. اگر شاه یک اغواگر باشد، دورگه بودن ریچارد منطقی به نظر میرسید. ذهنم به سرعت کار کرد و به عقب کشیده شد. زمانی که ما، سر بریده شدهی مریال، عمه ریچارد را در یکی از خانههای هیولا(اغواگر) زده پیدا کرده بودیم، ممکن بود یکی از همان اغواگرهای انساننما تعقیبمان کرده باشد؟ ممکن بود سربازی که خبر حمله به آن خانه را به ریچارد داده بود، یک اغواگر یا اجیر شده باشد؟ امکان داشت همهی آن کارها، برای کشاندن ما به آن خانه و نشان دادن قدرتشان باشد؟
و یا حتی زمانی که در اتاق تاریخنگار بودیم، کسی نمیخواست ما از اخبار هجده سال گذشته باخبر شویم؟ تاریخنگار، چرا وقتی به اتاقش برگشت، نفسنفس میزد؟ کسی او را از وجود ما در اتاقش و دستبرد به اموالش، مطلع ساخته بود که او هنهنکنان برای دفاع از داراییاش برگشته بود؟ با این حال، حتی وجود تاریخنگار نتوانست جلوی ما را از کند و کاو کردن در اتاق بگیرد. تاریخ کشور در بیست سال گذشته، زیر تخت ریچارد در حال خاک خوردن بود. چرا بعد از آن همه دردسر و تنش، آن را از یاد برده بودیم؟
همهی اینها، مرا از چیزی مطمئن میکرد. کسی، غیر از شارلا از وجود ما در قصر اطلاع داشت، شاید از خیلی وقت قبل.
romangram.com | @romangram_com