#سلطنت_اغواگران_پارت_119
-من چی کار کردم؟
فصل پانزدهم»
•جوزف مرا از چنگال زیبارویی خونخوار، نجات میدهد!
«ادموند»
-ریچارد صبر کن!
باغ پشتی، آنقدر شلوغ و پر سر و صدا بود که نگران شنیده شدن صدایم نباشم. ریچارد چند قدم جلوتر از من، در زمین جنگلی و لیز از برف قدم بر میداشت و پشت سر شاه هلگارد که توسط گروهی اغواگر احاطه شده بود، حرکت میکرد. اغواگرها، هیچ اجباری به خرج نمیدادند. انگار شاه با میل و ارادهی خود، همراه آنها میرفت. ریچارد با خستگی ایستاد تا نفسی تازه کند.
سرعت حرکت اغواگرها آنقدر زیاد بود که نمیتوانستیم با راه رفتن، گمشان نکنیم و عجیب بود که شاه، با سرعتشان همراهی میکرد و راه رفتنش، درست مثل یک اغواگر بود. از آن فاصله، به خوبی میتوانستم ببینم که هرازگاهی، باآرامش و دور از هر گونه اضطرابی، از قرار گرفتن مقابل چند هیولای افسانهای به سمت یکی از دو اغواگر شنلپوش در طرفینش میچرخد و چیزی میگوید. دستم را روی بازوی ریچارد گذاشتم و او را به سمت خودم چرخاندم:
-دیوونه شدی؟ تو در برابر چند تا اغواگر، چی کار میتونی انجام بدی؟
ریچارد به گونهای نگاهم کرد که انگار من، مسبب تمام آن اتفاقها بودم:
-برام مهم نیست...
او باخستگی مشهود، قدمهای ناتوانش را در مسیر حرکت اغواگرها ادامه داد. سعی کردم قانعش کنم که یک جای کار میلنگد:
-ریچارد نمیبینی پدرت چطوری با اونا میره؟ این به نظرت عجیب نمیاد؟
romangram.com | @romangram_com