#سلطنت_اغواگران_پارت_118
-نه... من... منظـ...
و به من که شمشیر را با حالتی مستحکم و بدون لرزش بالا آورده بودم، نگاه کرد و چشمان تیرهاش گرد شد. ناباوری و حیرت در چشمانش موج میزد و انگار، زبانش بند آمده بود. چند ثانیه بعد، به زحمت گفت:
-تو... تو می... میخوای من رو بکشی؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مثل همیشه، در موقع گرفتن جان یک شخص، سنگدلانه رفتار کنم.
-من نمیکشمت... این خودتی که با کارهات خودت رو به کشتن میدی... من فقط یه وسیلهام برای انجام عدالت...
نوربرت دستانش را با حالتی سردرگم تکان داد. به وضوح دستپاچه و وحشتزده شده بود. میدانست میتوانم خیلی راحت او را بکشم و رویش تف بیندازم. او چگونه عاشق من شده بود. فاصله شمشیرم با گردنش، کمتر از دو اینچ بود. راه فراری نداشت و دل من برای کسانی که مستحق مرگ باشند، نمیسوخت. به تتهپته که افتاد، با انزجار دریافتم که چه قدر زندگی برایش ارزشمند است. او التماس کرد:
-شارلا خواهش میکنم... تو نمیتونی این کار رو با من بکنی...
تکخندهای کردم و پیروزمندانه گفتم:
-که اگه بکشمت برات شیرینتر از عسله... هوم؟ غرور نجیبزادگیت کجاست؟ چه قدر میتونی موجود حقیری باشی...
او لرزید و انگار که بخواهد گریه کند، ل**بهایش جنبید. این نوربرتی نبود که از هفت سال قبل میشناختم. شاید به همین خاطر بود که نمیتوانستم مثل آب خوردن، تیغه را در سینهاش فرو و آخرین نگاهش به دنیا را نظاره کنم.
-شارلا به خاطر خدا... من چیزی به گوردین نمیگم... تو نمیفهمی داری چی کار میکنی... زود تصمیم نگیر...
با شمشیر نیم دایرهای فرضی در هوا رسم کردم و با لحنی عاری از احساس گفتم:
-نوربرت احمق نباش. میدونی که این کار رو میکنم... بهتره مثل یه مرد بمیری تا این که مثل یه بچه گریه کنی.
نوربرت چشمانش را بست و لرزی در کل بدنش پیچید. از ترس یا سرما بود، نمیدانم. تنها این را میدانم، در لحظهای که تیغهی شمشیرم گردنش را بوسید و خون وحشیانه به بیرون پاشید، چشمان نوربرت باز بودند؛ باز و پر از گلایه، باز و پر از درد و حتی پر از عشق. شمشیر از دستم لغزید و میان برفها افتاد. باناتوانی زانو زدم.
romangram.com | @romangram_com