#سلطنت_اغواگران_پارت_117
-هه! گوردین؟
چشمانم را بستم و ل**بهای لرزان از خشمم را روی هم فشار دادم.
-گوردین مرده!
«گوردین مرده» را آنچنان فریاد کشیدم که حس کردم، تارهای صوتیام پاره شدهاند. نمیخواستم باور کنم گوردینی که برای همیشه از زندگیام نیست و نابود شد، دوباره پیدایش شده باشد. به خصوص که در آخرین درگیریام با او، سر از تنش جدا کرده بودم. حسی در درونم فریاد میزد که نوربرت دروغ میگوید اما من، میتوانستم حقیقت را از دروغ تشخیص دهم. نوربرت دروغ نمیگفت. حسی دیگر، حس اولم را سرکوب میکرد و با حالتی منطقی به یادم میآورد که گوردین، برادر موجودی موذی مثل جوزف است و هر کاری از دستش بر میآید.
-چند بار دیگه مرد؟
شمردهشمرده، گویی بخواهد از حقیقتی شفاف پردهبرداری کند، توضیح داد:
-گوردین تا الان پنج بار مرده و هر بار یه جوری زنده شده... واقعا فکر میکردی، کارش رو تموم کردی؟
چند بار نفس عمیق کشیدم و سعی کردم این حقیقت را قبول کنم. همیشه میدانستم که امکان ندارد گوردین به آن راحتی مرده باشد. شاید تمام مدت سعی میکردم خودم را گول بزنم. در هر حال، آنموقع و آنجا، مکان و زمان خوبی برای بحث دربارهی زنده یا مرده بودن گوردین نبود. معقولانه پرسیدم:
-پس گوردین میخواد شاه بشه؟
صدایم گرفته و صورتم داغ شده بود. نوربرت سرش را به تأیید تکان داد:
-اون از بچهی مارتا خبر نداره... خودت خوب میدونی تاج و تخت چه طوریه...
تاج و تخت، کسی را که مشروعیت زدایی نکرده باشد را نمیپذیرفت و در عرض چند روز، با بیماری مرگباری، شخص را از پا در میآورد؛ هیولای تاج و تخت. از فکر کاری که میبایست انجام میدادم، قلبم به تپش افتاد:
-اگه بذارم بری دربارهی شاهزاده به گوردین میگی... اونم چند نفر رو میفرسته تا تمام دورگهها رو بکشه...
نوربرت ابتدا متعجب شد:
romangram.com | @romangram_com