#سلطنت_اغواگران_پارت_116

نوربرت سرش را به تأیید تکان داد:

-آره...

چشم از او برداشتم و به دستان قفل شده‌ام دور قبضه نگاه کردم. سعی داشتم آن روز را به یاد بیاورم. تصویر محوی، از شخصی به صورت پوشیده در خاطرم آمد:

-خوب؟ همون که قوز داشت؟

بیشتر فکر کردم:

-همونی که اون روز توی جنگل کنار تو بود؟ وقتی داشتی با شاه هلگارد حرف می‌زدی؟

آثار تعجب در چهره‌ی نوربرت نمایان شد و پاسخ داد:

-آره... به نظرت اون شبیه کیه؟

گوشه‌ی لبم از خشم لرزید:

-من برای این بچه‌بازی‌ها وقت ندارم... حرف بزن...

او نفسش را اندوهگینانه به بیرون فرستاد:

-اون گوردین بود...

گوردین! نامش را چندین و چند بار در ذهنم چرخاندم و زیر ل**ب مزه‌مزه کردم. پررنگ‌ترین تصویری که از تنها گوردین در زندگی‌ام داشتم، یک سنگ قبر بود. سنگ قبر برادرخوانده‌ی مرده‌‌ی من و برادر تنی جوزف.

به خودم جنبیدم تا مثل مجسمه، با حالتی بهت‌زده و چشمان گرد، به نوربرت نگاه نکنم. این نمی‌توانست حقیقت داشته باشد. تمسخرآمیز، با بلندترین صدای ممکن بعد از فرو رفتن در بهتی کوتاه گفتم:


romangram.com | @romangram_com