#سلطنت_اغواگران_پارت_115
او همیشه شعری شبیه به این را زیر ل**ب میخواند. فکر میکرد، میتواند مرا با چنین اراجیفی گول بزند؟ دیوانهوار نیشخند زدم:
-الان میبینیم که چه قدر شیرینه...
خیال نداشتم او را بکشم، اما نمیتوانستم خشمم را سرکوب کنم.
-تو ضعیف شدی شارلا... باید استراحت کنی... با من بیا...
بیتوجه پرسیدم:
-از کی دستور میگیری؟ اون خائن پست فطرت کیه؟
نوربرت نفس عمیقی کشید و سرش را به تأسف تکان داد:
-اگه بگم باور نمیکنی...
چشمانم را ریز کردم:
-حرف بزن...
او آب دهانش را قورت داد و گفت:
-یادته اون روز که همدیگه رو توی سرسرای اصلی دیدیم، یه نفر کنارم بود؟
ابروی راستم اندکی بالا رفت.
-همون روز که دربارهی بچهی مارتا بهم گفتی؟
romangram.com | @romangram_com