#سلطنت_اغواگران_پارت_114

-نمی‌تونم! می‌فهمی لعنتی؟ نمی‌تونم! من همه‌ی عمر کوفتیم رو گذاشتم سر وظیفه‌م! من نمی‌تونم خودم رو از این ماجرا بکشم بیرون...

دوباره بینی‌ام را بالا کشیدم. برای یکی از معدود دفعات در زندگی‌ام، تمایل عجیبی برای گریه کردن در خود می‌دیدم. از تمام آن اتفاق‌ها، از وانمود کردن به این که کسی دیگر هستم و از همه قایم‌باشک بازی‌ها به ستوه آمده بودم. دستانم آن‌قدر دور قبضه‌ی شمشیر محکم شد که حس می‌کردم، با پوست و گوشتم در هم آمیخته است. ل**ب‌های خشکم را تر کردم و بانفرت و خشم، چشم در چشم نوربرت شدم که با حالتی تسلیم‌وار، روبه‌رویم ایستاده و انگار منتظر بود تا آرام شوم. اما خبر نداشت هیولای درون من، هنگامی که بیدار شود، محال است بدون دادن تلفات، دوباره به خواب رود. زیر ل**ب غریدم:

-همش تقصیر توئه... اگه تو نبودی... اگه تو من رو قاطی کثافت‌کاری‌هات نمی‌کردی... خائن عوضی...

می‌دانستم هر چه قدر هم که فریاد بزنم، باز هم صدایم در هیاهوی قتل عامی که در ابتدای باغ به راه افتاده بود، همچون صدای جیغ پرنده‌ای شنیده‌ خواهد شد.

نوربرت یک قدم به سمتم آمد:

-معذرت می‌خوام شارلا... اگه توی پایتخت می‌موندی جونت به ‌خطر می‌افتاد...

شمشیر را که اندکی پایین آورده بودم، با بیشترین توانم بالا کشیدم و داد زدم:

-به جهنم!

او دوباره یک قدم جلوتر آمد:

-من نمی‌تونم بذارم تو بمیری... من دوستت دارم شارلا...

نوک شمشیر را به قفسه‌ی سینه‌ی نوربرت فشار دادم و گفتم:

-تو و اون عشق کوفتیت برین به درک! با دستای خودم می‌کشمت...

نوربرت چهره‌ی ترحم‌برانگیزی به خود گرفت و بااندوه نگاهم کرد. او، با آرامترین لحنی که از او سراغ داشتم، گفت:

-مرگ در دستان معشوق، شیرینتر از عسل است...


romangram.com | @romangram_com