#سلطنت_اغواگران_پارت_113
و به نوربرت نگریستم تا توضیح دهد. نوربرت، با نگاهی عاشقانه و پراحساس، با ابروهایی که به شکل ترحمبرانگیزی معصومانه به بالا خم شده بودند، نگاهم کرد و گفت:
-کار جوزف بود...
و با مکثی کوتاه و نیمنگاهی به جوزف افزود:
-میدونی که چه قدر قویه...
-لازم نیست بهم یادآوری کنی که چه کارایی از این جونور بر میاد...
نگاهم را خصمانه به جوزف دوختم و گفتم:
-تمومش کن...جهنمی که شروعش کردی رو تموم کن!
فریاد آخرم که در جنگل پیچید، جوزف با حالتی خنثی نگاهم کرد. سپس، کمکم محو شد. به طوری که ثانیهای بعد، دیگر آنجا نبود. باورم نمیشد! چگونه فراموش کرده بودم که جوزف میتواند در چند ثانیه، بین مکانهای مختلف جابهجا شود؟ آنقدر از دست خودم خشمگین بودم که می توانستم همان لحظه، شمشیرم را در شکم نوربرت فرو کنم و چند بار بچرخانم. نوربرت با حالتی بیتفاوت، به جای خالی جوزف نگاه کرد و گفت:
-شاید برادر واقعیت نباشه ولی درست مثل خودت، تا خودش نخواد کسی نمیتونه مجبورش کنه کاری انجام بده...
از شدت خشم، دندان بر هم میساییدم و حس میکردم سرم داغ میشود. از میان دندانهای قفل شدهام غریدم:
-بهتره خفه شی...
ولی او مصمم بود بر اعصاب و روان نداشتهام، راه برود:
-شارلا بیخیال پیدا کردن شاهزاده شو...
فریادم گلویم را خراشید:
romangram.com | @romangram_com