#سلطنت_اغواگران_پارت_112
شمشیر را میانشان تاب دادم و خشمگین، تقریبا فریاد زدم:
-فقط وقتی حرف میزنین که ازتون چیزی بپرسم...
نفسم را به بیرون فوت کردم و نگاهم را میانشان چرخاندم. چهرهی بیآزار و بینهایت خوشتراش جوزف را از نظر گذراندم و نگاهم روی صورت میانسال نوربرت ثابت ماند. مطمئناً، چیزهای خیلی مهمتری وجود داشتند که میبایست، پیش از حسابرسیهای شخصی بهشان میرسیدم. بنابراین در برابر میلم برای این که بپرسم با شاه هلگارد چه کار دارند و یا از چه کسی دستور میگیرند، مقاومت کردم و پرسیدم:
-چطور این کار رو کردین؟
جوزف خود را به نفهمیدن زد:
-کدوم کار؟
سعی کردم جلوی لرزش دستانم از بی رمقی و سرما را بگیرم و گفتم:
-اونا...
به منبع صدای انسانهایی که پیش از بیهوش شدنم، وحشیانه به یکدیگر حمله کردند، ملکه را کشتند و یک دیگر را با خون نقاشی کردند، اشاره کردم:
-چه مرگشونه؟ باهاشون چی کار کردین؟
جوزف نیشش را باز کرد:
-یه شوخی کوچولو بود...
با لحنی اهانتآمیز به او تشر زدم:
-ببندش! دهنت رو ببند!
romangram.com | @romangram_com