#سلطنت_اغواگران_پارت_111
شمشیر را از غلاف بیرون کشیدم و پیش از آن که بتوانند عکسالعملی نشان دهند، روی زمین پوشیده از برف دست نخورده، غلت زدم و در حالی که شمشیر را با حس عجیبی شبیه به در آغوش کشیدن فرزندم بعد از مدتها با هر دو دست گرفته بودم، روی دو پایم ایستادم. برای لحظهای سرم گیج رفت و تلوتلو خوردم. نوربرت، انگار که بخواهد کمکم کند، یک قدم به سمتم آمد که شمشیر را با حالتی تهدیدآمیز به سمتش گرفتم و با صدای گرفته و خشدارم گفتم:
-از جات تکون نخور.
سعی میکردم محکم روی پاهایم بایستم و از خود ضعفی نشان ندهم. خشمگینانه، اینبار شمشیر را به طرف جوزف گرفتم و غریدم:
-توی لعنتی با من چی کار کردی؟
حس میکردم ابروهایم از شدت اخم، نیمی از چشمانم را پوشاندهاند. هنوز میتوانستم صدای جمعیت و جیغ کشیدنها را بشنوم. بنابراین، ما هنوز در باغ پشتی قصر بودیم. نوربرت در حالی که دستانش را به حالت تسکین تکان میداد، گفت:
-آروم باش شارلا...
فریادی که کشیدم، باعث شدم گلویم به سوزش بیفتد:
-خـفـه شـو!
جوزف پوفی کشید و در حالی که دستانش را به نشانه تسلیم یا هر چیز دیگری بالا برده بود، گفت:
-فکر میکردم زندگی بین انسانها، رو خلقیاتت تاثیر گذاشته باشه خواهر...
بینی گرفتهام بر اثر سرماخوردگی را بالا کشیدم و در حالی که با ابرو، به نوربرت اشاره میکردم، گفتم:
-برو اونور...
جوزف اخمهایش را در هم کشید و با دو قدم، فاصله میان خود و نوربرت را طی کرد. نوربرت موهای نیمه بلند سفید و خاکستریاش را عقب داد و گفت:
-شارلا بذار توضیح بدم...
romangram.com | @romangram_com