#سلطنت_اغواگران_پارت_110

-امممم! بدم نمیاد شاه بشم!

هر دو سکوت کردند و من خوب می‌دانستم آن لحظه، نوربرت به گونه‌ای جوزف را می‌نگرد که انگار پدرش را آتش‌زده است!

-پس می‌خوای بدی رئیست شقه‌شقه‌شون کنه؟

نوربرت انگار از مجادله با جوزف خسته شده بود:

-این قدر تو کارهای من فضولی نکن و به کارت برس. مطمئن شو تا وقتی شاه هلگارد رو از اینجا می‌بریم، سر و کله‌ی طبیعت‌زاده‌ها پیدا نشه...

شاه هلگارد؟ آن‌ها با شاه انسان‌ها چه کار داشتند؟ برای لحظه‌ای، ملاقات شاه هلگارد با نوربرت را به یاد آوردم.

کلام جوزف توأم با ترس شد:

-طبیعت‌زاده‌ها؟

جوزف دو سال را به خاطر کشتن یک انسان، در اسارت طبیعت‌زاده‌ها به سر برده بود و بعد از آن، تا هفت ماه نتوانسته بود به زندگی عادی خود برگردد. نوربرت دوباره پرخاش کرد:

-آره! چیه انتظار داشتی وقتی دارین انسان‌ها رو قتل‌عام می‌کنین، بشینن و نگاهتون کنن؟

کم‌کم، داشتم از حالت بی‌حس و ناتوانم خارج می‌شدم و حتی توانایی گشودن پلک‌ها و نشستن را در خود می‌دیدم اما نمی‌دانستم بعد از آن، چه چیزی نصیبم می‌شود؛ تیغه‌ای روی گلویم و یا آغـوشـی پراحساس از نوربرت؟ هر چه که بود، دیگر طاقت نداشتم خودم را به بیهوشی بزنم و ترجیح می‌دادم، زودتر تکلیفم را معلوم کنم.

-آخه شماها با شاه هلگارد می‌خواین چیکار کنین؟

همزمان که جوزف شروع به حرف زدن کرد، پلک‌هایم را از هم فاصله دادم و با دیدن شمشیر بسته شده به کمر نوربرت که بالای سرم ایستاده بود، دست راستم را تکیه‌گاه بدنم کردم و به یک‌باره، از جا پریدم. نوربرت شمشیرزنی بلد نبود و انگار، وجود آن شمشیر با قبضه‌ی خاکستری، به او شهامت و امنیت می‌بخشید. هر دو نفرشان، در پاسخ به حرکت سریع و غیرمنتظره‌ام، یک قدم عقب رفتند و جوزف گفت:

-هی!


romangram.com | @romangram_com