#ساغر_پارت_91

نگاهش به ویترین مغازه ها بود...ولش میکردی بیشتر از من شوق خریدن داشت و هر لباسی رو که خودش میپسندید رو برام میخرید...مردم اینقدر ولخرج؟ حالا خوبه خودش میگفت اول زندگی مراعات کنیم...فقط این وسط اسم من بد در رفته!
_الان آینه شمدون فقط مونده دیگه؟...اگه بازم لباس میخوای بریم بخریم...کیفم خودت نپسندیدی
با حرص نگاهش کردم
_کیف خودم نو دارم...فقط...
نگاهم افتاد به ویترین مغازه ای که لباس های خواب خیلی شیک و قشنگ داشت...
_ولش کن..بعدا میام با مامان مونس میخرم!
تا اینو گفتم سرجاش واستاد و گفت
_نه دیگه...بذار همه خرید هامون و انجام بدیم...اون بنده خداها که پای راه رفتن ندارن!
لعنتی یه کاری میکرد که بگم...
_حالا بریم بازم مغازه هارو نگاه کنیم شاید یادمون اومد!
امیدم به این بود که موقع رد شدن از جلوی ویترین اون مغازه مغزش به کار بیفته و یادش بیاد که برام این یه قلم جنس و نخریده.
کم کم داشتیم به مغازه ی مورد نظر نزدیک میشدیم..هرچی دعا بلد بودم خوندم و فوت کردم تو صورت عطا...آخه با مامان مونسم که نمیتونستم بیام اینجور جاها...یه قدم مونده بود برسیم به مغازه که یهویی زد زیر خنده و دستشو انداخت دور گردنم
_ببین همیشه یادت بمونه دوهزاری من یا خیلی دیر می افته یا نمی افته...منظورت لباس خواب بود خانوم؟
دستشو از دور گردنم برداشت...با خنده نگاهش کردم و ناخن انگشت اشاره امو لای دندونم گرفتم و سرمو بالاو پایین کردم
_اوهوم...!
صورتش از خنده یا شایدم باز از خجالت کمی سرخ شد..
_خب کارتم و بگیر برو خودت انتخاب کن...منو که نمیذارن بیام داخل
کارت و از دستش گرفتم
_نکه میای داخلم نظر میدی...تو اینقدر خشکی نیومدی شلوار جینم و توی تنم ببینی! هیششش...خدا شانس بده
گفتم و سریع وارد مغازه شدم اما خنده اشو از پشت ویترین دیدم...
با اینکه قبلا هم به این مدل مغازه ها واسه خرید نرگس سرکی کشیده بودم ولی تنهایی ام باز خجالت میکشیدم.تصور اینکه من جلوی عطا اینارو بپوشم حس گ*ن*ا*ه بهم میداد تا لذت...
فروشنده زیادی راحت بود...بهش گفتم قراره ازدواج کنم و یه لباس میخوام که خیلی ام باز نباشه سه چهار مدل برام آورد و گفت باتوجه به اندامم کدوم ها به تنم قشنگ میشه...با اینکه بازم احساس میکردم لباسه نیم متر پارچه ام نبرده اما چاره ای نبود و دوتا شو که یکی رنگ قرمز داشت و اون یکی سفید انتخاب کردم...لبـ ـاس زیـ ـرم دو تا خریدم و بعد نیم ساعت از مغازه بیرون اومدم...مشمبای خرید توی دستم بود و داشتم دنبال عطا میگششتم
_ساغر؟
برگشتم سمت صداش...رو پله ها نشسته بود و دستش یه پاکت کوچولو میوه ی خشک بود
_خسته شدی؟
میوه خشک هلو رو نزدیک دهنم گرفت و منم به دندون گرفتم...
_نه...تو ولی سرخ شدی...
_آره اونجا خیلی گرم بود..ولی عوضش دو تا لباس خوشگل خریدم!
به چشم هام نگاه میکرد و در حالی که یه سمت سرشو به دیوار تکیه داده بود خندید
_لابد اونم مشکی خریدی؟
کنارش نشستم و نفسی گرفتم

@romangram_com