#ساغر_پارت_92

_نخیرم...قرمز خریدم و سفید..بریم خونه واست میپوشم
صدای خنده اش بلند تر شد و پاکت میوه رو سمتم گرفت
_خدا بخیر بگذرونه امروز و...مگه نه؟
یه تیکه از کیوی رو لای دندونش گذاشتم و قسمت دیگه اشو با دستم کندم...
_از من میترسی عطا؟
تن صدام و وحشتناک کرده بود...ادامو درآورد و گفت
_از خودم میترسم...پاشو تا بحث به جاهای باریک نکشیده برایم آینه شمدون ببینیم...سهراب برام یه آدرس اس کرده مثل اینکه سامانم از همونجا خریده...
این سهراب گزارش کار میگرفت از عطاها....!
_از خودم میترسم...پاشو تا بحث به جاهای باریک نکشیده برایم آینه شمدون ببینیم...سهراب برام یه آدرس اس کرده مثل اینکه سامانم از همونجا خریده...
این سهراب گزارش کار میگرفت از عطاها....!
محله ای که برای خرید آینه شمدون رفتیم خیلی خلوت بود و تقریبا زود رسیدیم...جفتمون روی یه مدل که پشت ویترین بود توافق نظر پیدا کردیم و وقتی دیدم قیمتشم مناسبه عطا سفارش داد تا برامون آخر هفته بفرسته خونه...
خرید های دیگه ام مونده بود...تخـ ـت و مبل و تلویزیون و سیستم صوتی و لوسترو یه عالمه دیگه...ولی واسه یه روز کافی بود..همینکه خونه رو انتخاب کرده بودیم و جفتمون پسندیده بودیم بزرگترین کار بود...
_بریم خونه ی ما که واسه شبم باهم برگردیم؟
ساعت پنج و نیم بود...ولی میخواستم برای شب به خودم برسم...به این صورت لبو شده و چشم های بی حال که نمیشد جلوی مادرشوهر ظاهر شد...
_نه..الان ریخت و قیافه ام خیلی داغونه..برم حموم...بعد لباس هامو عوض کنم...
_خب خونه ی ما برو..تو که الان لباس همرات داری...یکی از اینارم بپوش.
_وای نه..اینا واسه بعدهاست!
خندید و بهم نگاه کرد
_حالا یه دست پیرهن و شلوار که اشکال نداره..دوباره میریم میخریم.
_نه نمیام...جلوی مامان تو برم حموم یه کاره چی بشه؟ زشته واسه یه حموم بیام خونه اتون...منو ببر خونه خودمون!
_مامان مولود خونه نیست...رفته پیش عارف و یلدا خانوم تا اسباب و اثاثیه اون هارو جمع و جور کنه...فکر نمیکنم برگرده خونه..یه دفعه از همونجا میان خونه ی شما
زدم زیر خنده و برای اجرا ی نقشه های شومی که دشب توی سرم کشیده بودم برای خودم یه ماچ فرستادم!!
_پس خونه خالی پیدا کردی؟
چشم هاشو آنی گرد کرد اما وقتی خنده ی منوم دید خودش هم به خنده افتاد
_آره دیگه...قرار شد لباس هایی که واست خریدم و بپوشی! مخصوصا اون قرمزه و سفیده رو!
منکه مطمئن بودم عطا مرد عمل نیست و فقط حرفشو میزنه...اما کم نیاوردم و ادامه دادم...با خنده یه مشت نصفه و نیمه به بازوش زدم
_باشه پس خودت خواستی!
_من اصلاا پشیمون شدم...تو رو دم خونه اتون پیاده میکنم خودم تنها میرم.
_نخیرم..میخوام بیام...
_نمیبرمت...
_میام

@romangram_com