#ساغر_پارت_90

لبخند زد و دستی به پشت گردنش کشید...حواسش بیشتر به رانندگیش بود...
_هنوز بازم پول داریم...تازه فردا که بیام باهاش چونه میزنم ببینم میتونم از این سی تومن کم کنه و به اجاره اضافه کنه...اینطوری برای منم بهتر میشه...بعدم عزیزم خونه خیلی مهمتر از ریخت و پاش های دیگه است...
وااای یعنی نمیخواست برای من آینه و شمدون بخره؟ وای لباس تو خونه...مانتو...کیف و کفش...
_الانم بریم نهار بخوریم بعد بریم سراغ لباس های شما...مامان مولود گفت باید مانتو و کیف و کفشم بخری.
آخیش...خدایا...شکرت! یه آن از استرس نفسم رفتا...
_نهار بریم کباب بخوریم؟ من یه جایی رو میشناسم فقط جا واسه نشستن خیلی کم دارم..بیشتر وقت هام شلوغه
با ذوق کیفم و تو بغـ ـلم فشار دادم...
_خب میریم تو پارک میخوریم...چه اشکال داره؟
با خنده نگاهم کرد و گفت
_پس بریم کباب بخوریم تا معده بزرگه کوچیکه رو نخورده.
به پهلو نشسته بود و نگاهم به نیم رخ آروم و قشنگ صورتش بود...کاش عطا از بابام یا سهراب یه کم پول میگرفت...چه اشکالی داشت مگه؟
_عطا...تو کسی و نداری که ازش پول قرض بگیری؟
لبخند زد
_تو چرا خودت و نگران میکنی؟ اصلا به فکر پول نباش...خدا خودش چور میکنه...درخواست یه وامم دادم...دعا کن اون جور بشه...هنوز که بی پول نشدیم خانوم
_نمیشه از سهراب قرض بگیری...اون پول زیاد داره ها!
پشت ترافیک بودیم که دست هاشو روی فرمون قفل کرد و گفت
_اول زندگی اگه بخوایم از این و اون قرض بگیریم بعدش به قولی از دماغمون در میاد...همین الانم با پول اجاره و قسط وام ماهی پونصد بیشتر برامون نمیمونه...قرضم که میگیره سنگینیش راحتم نمیذاره...
سرشو برگردوند و با نوک انگشت اشاره اش به بینیم زد
_گفتم که تو نگران نباش
لبخند زدم و دلم گرم شد به برق نگاهش...
نهار و گرفتیم و با وجود اینکه تو خود مغازه جا واسه نشستن بود اما با عطا رفتیم توی پارک و توی یه سایه دلچسب خوشمزه ترین و بهترین غذارو خوردیم...اصلا تازه میفهمم آدم با عشقش غذا بخوره چه مزه ای میده...برام لقمه ام میگرفت...برعکس مامانم اینا تازه بهم گفت کم غذا شدم...منم بهش گفتم از اون روزی که منو دیده چهار کیلو لاغر شدم...فکر کرد بابت حرص و جوش هایی که خودش کیلو کیلو به خوردم میده اینطور شدم.منم هیچی نگفتم. بذار فکر کنه استرس این چند وقت باعث شده اشتهام کم بشه !
برای خرید مانتو و شلوار و لباس به پاساژ سپید رفتیم...منکه کلکسیونی از مانتو هایی داشتم که نپوشیده بودم! موقع خریدنش پدر همه رو درمیاوردم اما چون زیاد اهل مهمونی نیستیم چنتاییشون دست نخورده و ترو تمیز توی کمد خاک میخوردند...!
برای همینم یه دست مانتوی مشکی خریدم که دگمه ها و سر آستینش با طلایی کار شده بود و هرچقدرم عطا گفت عروس که مشکی نمیخره گوش ندادم چون مانتوش جدا از شیکی زیادی که داشت خیلی ام مناسب بود...شلوار جین مشکی و کفش مشکی طلایی خریدم...برای روسری ام عطا یه دونه ای رو انتخاب کرد که قیمتش با مانتوم یکی دراومد اما واقعا طرح های مشکی طلایی که داشت قشنگ بود...
تو تمام مدتی که لباس هارو پرو میکردم عطا نیومد نگاهم کنه...حتی یه بار صداش زدم اما گفت رفتیم خونه براش همه رو بپوشم تا یه دفعه ببینه...یه خورده دلخور شدم اما مثل اینکه یلدا راست میگفت!
اما مثل اینکه یلدا راست میگفت!
برای عطا هم یه لباس خودم خریدم و از ذوق اینکه پولش خودم حساب کردم رو پاهام بند نبودم...خودش متوجه نشد اما دیدم که قیمت لباس و از فروشنده پرسید و بعدم گفت که یه روز دیگه میاد برای خودش میخره...اما وقتی رفته بود تو روسری فروشی من سریع برگشتم تو مغازه و به کمک حواس جمع فروشنده پیرهن آبی روشن و کاملا نخی رو براش خریدم.
مامان مولود و مونس هر کدوم به نوبت بهمون زنگ میزدن و سفارش میدادن که هول هولی خریدی نکنیم که بعدا پشیمون بشیم....
لباس تو خونه ای هم که عطا گذاشت به سلیقه خودم انتخاب کنم...حتی براش سخت بود بگه تاپ دکلتـ ـه دوست داره من بپوشم یا پشت گردنی!
برای خودم سه تا تاپ خریدم و یه بلوز آستین کوتاه و عطا هم دو تا تونیک برام برداشت تا به قول خودش وقتایی که عارف میاد خونه امون بپوشم...شلوار تو خونه ای هم دو رنگ برداشتم تا به لباس هام بخوره...
فقط میموند لبـ ـاس زیـ ـرو لباس شب!!
_عطا...به نظرت همه خرید هامون و انجام دادیم؟

@romangram_com