#ساغر_پارت_84

همون..عروس اول بود و شوهرش برادر بزرگ!...حق داشتند اینقدر خودمونی و راحت باشن...حق داشتن نذارن منم ابراز وجود کنم...
بغ کرده روی مبل نشستم..عطا داخل اومد و مامان مولود اسپند دور سر اونم چرخوند...یلدا واسه خودش توی آشپزخونه میگشت ...
_مادرجان چادر بهت بدم راحت باشی؟
با این مانتو و هوای گرم ترجیح میدادم با چادر بشینم.
از روی مبل بلند شدم
_آره ممنون میشم.
مامان مولود سمت آشپزخونه رفت و به رو به عطا گفت
_مادرجان از توی همون کمد یه چادر به ساغر بده...ببین کدوم و خودش میخواد.
عطا منتظرم موند تا باهم وارد اتاق بشیم...در اتاق و نبست...اینم شد دومین دلیل برای عصبانیتم!
_میشه در اتاقو ببندی؟ میخوام مانتوم و دربیارم عارف یهو میاد!
در کمد و باز کرد و چنتا چادری که روی هم تا شده قرار داشت برداشت و به سمتم اومد
_عارف تا نیم ساعت دیگه نمیاد..راحت باش!
دستمو دراز کردم و اولین چادر و برداشتم.دگمه های مانتوم و دونه دونه و با حرص باز میکردم که عطا بدون اینکه نگاهی بهم بکنه سمت کمد رفت و چادرهای دیگه رو داخلش گذاشت.مانتوم و کامل درآوردم و چادر و سریع روی سرم انداختم و قبل از اینکه عطا دست از اون الکی بی حواسیش به من برداره از اتاق بیرون رفتم...
دوباره روی همون مبل نشستم...با پاهام روی زمین میزدم که یلدا برام شربت آورد با شیرینی پنجره ای...
_اینم کار عطا خانِ...شربتش کار مامان مولود.نوش جونت
یلدا دوباره رفت توی آشپزخونه...
عطا تو چارچوب اتاق ایستاده بود و درحالی که بالا تنه اشو به دیوار تکیه میداد گفت
_شیرینی اش باید خوشمزه شده باشه...امتحان نمیکنی؟
گذرا نگاهش کردم و فقط سر تکون دادم
_میلم نیست!
وقتی اومد کنارم نشست خودم جمع و جور کردم...صدای نفس های منظمش به گوشم میخورد...چادرم و طوری جلو کشیدم که صورتم و نبینه...شایدم من نمیخواستم ببینمش...
_ساغر جان...
متاسفانه برخلاف همه آرزوهام اولین "جان" گفتنش تو این شرایط و وقتی بود که من دلم میخواست سرش جیغ بکشم!
_هووم؟
لیوان شربت و از توی ظرف برداشت و به پهلو شد
_شربت
بدون اینکه نگاهش کنم بازم فاصله گرفتم
_میل ندارم عطا...اصلا میخوام برم خونه امون.
گوشه ی چادرم و گرفت و از روی صورتم کنار زد...حالا سایه اش روی صورتم افتاده بود
_عزیزم اتفاقی افتاده؟ من کاری کردم که تو ناراحت شدی؟
هم خودش ...هم برادرش...هیچ چی از آداب معاشرت نمیدونستند...

@romangram_com