#ساغر_پارت_83

_نرگس جون سیر شد...تو خودت غذا بخور گشنه نمونی!
یه جوری گفتم که خودش سرش و چرخوند و ادامه نداد...یک ساعتی هم توی رستوران موندیم و راهی تهران شدیم...مامان مولود نذاشت با خانواده ی خودم برم...گفت که تا شب خونه اشون بمونم و بعد آخر شب عطا برم میگردونه خونه...
اگه به خودم بود شاید دوست داشتم با مامان اینا برم...به هوای اینکه با وجود عارف و زنش خب نمیتونستم یه خورده با عطا تنها باشم...بیخودی میرفتم خونه اشون که چی بشه؟...ولی مامان مولود به حاج بابا گفت و اونم روی حرفش حرفی نزد...
_بفرمایید ساغر خانوم..منزل خودتونه!
عارف درو با یه دستش باز نگه داشته بود که روسریمو روی سرم مرتب کردم و با ژست مخصوص خودم گفتم
_بعلهه...خونه ی امید ماست..شما بفرمایید...منتظر میمونم عطا بیاد
لب هاشو به نشونه ی فکر کردن جمع کرد و با خنده گفت
_پس با اجازه
پشت سر مامان مولود و یلدا خودش هم داخل رفت...عطا که ماشین و پارک کرد به سمتم اومد. چقدر خنده هاش قشنگ بود این بچه..
_ببخشید منتظر موندی
_خواهش میکنم عزیزم!
مردم تا این عزیزم و خوش لحن ادا کنم...باید از قبل تمرین میکردم واسه این روزا...از بس با صدای بم و کلفت با این و اون حرف زده بودم ناز و عشوه از یادم رفته بود
دستشو پشت کمـ ـرم گذاشت و به سمت در هدایتم کرد...
_میدونستی رنگ صورتی خیلی به صورتت میاد؟! مثل فرشته های کوچولو میشی!
در جا لبخند پهن و گشادی روی لـ ـبم نشست.با خوشحالی دست هامو بغـ ـل کردم
_ممنون عزیزم!
فکر کنم "عزیزم" گفتن برای شروع رابطه خیلی خوب بود..به شرط اینکه عطا هم جوابمو میداد!
_بریم داخل که برات یه شیرینی خوش مزه گذاشتم..با چایی بخوریم
کفشم و پشت در خونه گذاشتم و با خنده گفتم
_تو کی وقت کردی شیرینی درست کنی؟
تا خواست جواب بده عارف تو چارچوب در ظاهر شد
_دیشب مارو با سرو صداش و بوی شیرینیش ویخواب کرد تا برای شما شیرینی درست کنه!
عطا بلند خندید و عارف هم با اون هیکل گنده و مردونه اش واسم زبون دراز کرد...
_واقعا که فال گوش وایستادن کار زشتیِ!
عطا بلند تر از قبل خندید و عارف خنده از روی لبش پاک شد...کامل از در بیرون اومد و برای پوشیدن کفشش خم شد
_ماشالا صدای شما به اندازه ی کافی بلنده که مامان مولودم شنید
روم و ازش گرفتم و بدون هیچ حرفی داخل خونه شدم...خوشم نمی اومد کسی به خاطر صدام یا شرایط فیزیکی بدنم مسخره ام کنه...من نه با عارف شوخی خارج از عرفی کرده بودم نه کاری کرده بودم که به خودش اجازه بده راحت و خودمونی باهام حرف بزنه.
با داخل شدنم مامان مولود اسپند دور سرم چرخوند
_چشم نخوره عروس خوشگلم.
تشکر کردم و روی مبل نشستم...یلدا دویید نزدیک مامان مولود و سرشو خم کرد تا اسپند رو هم دور سر اونم بچرخونه
_قربون تو عروس اولم بشم!

@romangram_com