#ساغر_پارت_85

_عزیزم..ساغر
نفس داغم پشت لـ ـبم و سوزوند...لیوان و از دستش گرفتم و روی بشقاب گذاشتم.بعدم بلافاصله بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم...
باید میفهمید به جای این حرف ها و عزیزم عزیزم گفتن ها به خانواده اش اجازه نده که هرطور دلشون میخواد با من حرف بزنند...یا خودش طوری برخورد نکنه که فکر کنم مزاحمم و نامحرم!
کمک مامان مولود کردم و میوه هارو توی ظرف چیدم.تو تمام این مدت عطا روی همون مبل نشسته بود و نگاهم میکرد...ظرف میوه رو روی میز گذاشتم
_میشه باهم حرف بزنیم ساغر؟
چادر و روی سرم مرتب کردم
_نه!! بعدا حرف میزنیم
قاطع حرف زدنم باعث شد فقط نگاهم کنه و ادامه نده...
عارف اومد...میوه و شیرینی رو کنار مامان مولود و یلدا خوردم و تو تمام مدت یک لحظه ام با عطا حرف نزدم...بعدشم با همونا رفتم توی اتاق تا مامان مولود پارچه های لباسش رو به عروساش نشون بده و ما انتخاب کنیم که برای عروسی من با کدومش لباس بدوزه ...یلدا هم یه چمدون با خودش آورده بود که توش دو دست لباس بود...برام اونا رو پوشید و من یکیشو واسه جشن انتخاب کردم...اینطور که پیدا بود اون هام مثل حاج بابا تصمیم گرفته بودند تا هرچه زودتر مارو راهی خونه زندگیمون بکنند...
برای پختن شام هم از کنار یلدا تکون نخوردم و هرکاری ام که مامان مولود میخواست انجام بدم خودم براش میکردم...موقع شام کنار عطا نشستم...یه کفگیر بیشتر نذاشتم واسم برنج بکشه...کوکو سبزی خوشمزه ای بود اما دلم نمیخواست بهونه دست عارف بدم تا باز سر به سرم بگذاره...
اونم دیگه کاری بهم نداشت...با خودم فکر کردم شاید عطا بهش گفته...ولی کاملا مشخص بود که سرو سنگین شده..
چه بهتر...اصلا حوصله ی شوخی ها و مسخره بازی هاشو نداشتم...
ظرف هارو با یلدا شستیم و حسابی درباره ی پارچه و لباس و مدل پرده ی خونه و هرچی که باید تهیه میکردم حرف زدیم...یلدا اطلاعاتش تکمیل بود..درست مثل نرگس...اما من هیچی نمیدونستم ...حتی درباره ی ظرف و ظروف ..
ساعت نه بود که به عطا گفتم میخوام برم...چاییمون و که خوردیم رفتم توی اتاق تا حاضر بشم.
_مامان مونس زنگ زد که میخوای بری؟
مانتوم و برداشتم
_نه...خوابم میاد!
در اتاق و بست و به در تکیه داد...چادرم و از سرم برداشتم و خیلی سریع مانتوم و پوشیدم
_قهوه درست میکردم خواب از سرت بپره!
دگمه های مانتوم و با عجله بستم
_نمیخوام.
جلوی آینه ی اتاق مامان مولود روسریم و باز کردم و با سنجاق طلایی رنگم بستم...برگشتم سمت در اما هنوز تو همون حالتش ایستاده بود و دست به سیـ ـنه نگاهم میکرد
_بریم عطا؟
سرشو به سمت شونه اش متمایل کرد...
_قهری؟
_بریم...خوبیت نداره من و تو تنهایی تو اتاق باشیم..خدایی نکرده فکر میکنند داریم چیکار میکنیم...مگه نه؟
سرشو برای تایید حرف هام تکون داد و به زمین خیره شد
_ما به هم محرمیم...من جز خدا حرف کسی برام مهم نیست...بعدم اینایی که توی این خونه هستن منو خوب میشناسن!
دستمو سمت دستگیره ی در دراز کردم
_ولی منو که نمیشناسن...مثل داداشت خوشم نمیاد کسی تیکه و متلک بهم بندازه..برو کنار
لحنم تند بود و با حرص...دستگیره درو پایین کشیدم...عطا از سرجاش تکون نخورد!

@romangram_com