#ساغر_پارت_78

_اشکال نداره...اینکه تو اینقدر برای مادرت ارزش قائلی خوبه...یعنی اگه روزی ام باهم ازدواج کنیم همینقدر برای خانواده ی خودت...
مثل خودش حرفش و قطع کردم
_اگه؟؟!!
چشم هاش خندید اما خیلی کم...خیلی کوتاه...شاید چون نگاه ازم گرفت...
_منظورم این بود که من نگرانی تو رو هم درک میکنم هم دوست دارم!!
_خب پس...دلیل اختلافمون حل شد دیگه؟ میفتیم دنبال خونه پیدا کردن....هووم؟
تای ابروشو بالا انداخت و با اخمی که به صورت زیباش نمی اومد نگاهم کرد
_کجا میخوای خونه بگیری؟...رهن میکنی نه؟
خواستم بگم سمت خونه مامان مولود که یهو تصمیمم عوض شد...
_هرجا تو بخوای...آره خب فعلا رهن تا ایشالا پول دستمون بیاد و بخریم...
با مکث نگاهم کرد...لیوان چای رو برداشتم اما خیلی زود پشیمون شدم...به اندازه کافی حرارت بدنم بالا رفته بود...کاش جای این نوشیدنی گرم یه شربت خنک میاوردم...
_نزدیک خونه ی مادرت دنبال خونه بگرد...یه خونه بگیر که جهیزیه ی من توش جا بشه...آخه ما رسم داریم زیاد جهزیه به دختر میدیم...کوچیک نباشه که دوست ندارم...
لب هام کش می اومدن و توی دلم یه چیزی بهم میگفت "عطا این دختر همونی که خودت میخوای!!"
_یعنی تو نمیای دنبال خونه بگردیم؟
شالش و جلوتر کشید ...
_ما که بهم محرم نیستیم...من با تو کجا پاشم بیام؟
امان از دست این دختر که گاهی حواسش از من جمع تر میشد.
_اونکه میتونیم با خانواده ها صحبت کنیم و برطرفش کنیم...فعلا تو اجازه بده ما یه بار دیگه با مامان مولود و عارف بیایم.
سری تکون داد و روشو ازم گرفت
_باشه خب...
آشتی نمیکرد که...انگار میخواست باز از من اعتراف بگیره...به اندازه ی کافی درمونده و از همه جا رونده شده بودم واسش...چه اشکال داشت بدونه تو دلم چه خبره ...
_من برای داشتنت با خودم مسابقه گذاشتم...حالا که برنده شدم اگه تو جایزم نباشی پس...کی باشه؟
سرش و به دیوار پشت سرش تکیه داد ...رنگ نگاهش عوض شد...
_تو من و ناامید کردی...
دست به چونه ام کشیدم..صورتم از فشار دستم درد گرفت...
_این روزا روزای بی قراری های ِ من ِ ، روزهای عاشقی ِ من ، روزهای دلتنگی ، روزهای خستگی و به سیم آخر زدن. خدا خودش خوب می دونسته چی کار باید بکنه که ...خدا خودش همیشه خوبتر می دونه ...یه فرصت دیگه میخوام ازت...که بتونم خودم و بهت بشناسونم...شاید دیگه خیلی نگرانی ها و حرف هام اینطوری بهمت نریزه و دلخورت نکنه...این فرصته میتونه تو دوران نامزدی و قبل ازدواج برامون پیش بیاد...اخلاق های هم دستمون بیاد...خواسته هامون...حتی اعتقاد هامون...یه خورده با دلم راه بیا...نمیذارم ضرر کنی...
سر خوردن قطره ی اشک ِ کنار چشمش دلم و لرزوند...چقدر براش ضعیف و بی درایت ظاهر شده بودم که حالا بعد این حرف ها باید شاهد پاک کردن اشکی باشم که مسببش خودم بودم...بشقاب شیرینی رو برداشتم و از روی صندلی بلند شدم..نزدیکش که شدم نفس دلنشینی به مشامم رسید...کلافه نفسشو بیرون داد...پیش روش خم شدم و با لبخند نگاهش کردم...
_آشتی؟
میخواست بخنده اما جلوی خودش رو میگرفت...انگشت سفید و با نمک دستش و نزدیک یکی از شیرینی ها آورد...نگاهم و از دستش گرفتم
_میبخشم اما یادم نمیره...
تلاقی نگاهمون دلنشین شد وقتی هر دو لبخند زدیم ...

@romangram_com