#ساغر_پارت_79
جلسه ی بعدی خواستگاری درباره ی موضوعات مهم تری حرف زدیم...درباره ی میزان مهریه و حتی مدتی که طول میکشه تا بتونیم مراسم عروسی و برگذار کنیم...یه جورایی دیگه جواب مثبت رو داده بودن ...و از همه مهمتر که من جواب خواستگاریم و از خود ساغر گرفتم...مهریه رو پای خودمون گذاشتن و مامان مولود به خاطر یلدا خانوم و مهریه ی سیصد و سیزده تای اون همین میزان رو هم برای ساغر گفت ...منهم به خاطر خودم و اون ماجرایی که انگار هیچ رقمه قرار نبود از ذهن ساغر خانوم پاک بشه صد و ده تا گل نقره به میزان مهریه اش اضافه کردم...
هر دو خانواده ها راضی بودند...ساغر کمتر حرف میزد و بیشتر گوش میداد...کم کم شناختم بهش بیشتر میشد...حرف هاشو...مخالفت هاشو میذاشت برای خودم!...مثلا ما فکر کردیم که به جز یه صیغه محرمیت کوتاه مدت و مراسم کوچیک خودمونیش جشن دیگه ای نگیریم...اما خودش دوست داشت جشن نامزدی بگیره...ولی واقعا کار بیهوده ای بود وقتی که دو سه ماه بعدش قرار به جشن عروسی و عقد بود...عقد و عروسی قرار شد با هم توی یه روز باشه...ساغر مخالف اینم بود...میگفت دوست داره جشن عقدش جدا باشه...یا حتی جای صیغه خطبه ی عقد بینمون خونده بشه تا به این بهونه خانواده اشو راضی کنه تا براش مثل نرگس خانوم جشن بگیرن...منکه یاد گرفته بودم چطور خانوم ِ شیطون خودم رو راضی کنم و منصرف...اما دوست نداشتم مدام اول زندگی باهاش مخالفت کنم...یا طوری وانمود کنم که هرچی من میگم بهتره و درست...
.اما وقتی از خودش میشنیدم که مامان مونس و بقیه رو بابت این غرغرهاش کلافه کرده مجبور میشدم از در دوستی و محبت و کمی صحبت راضیش کنم که این ریخت و پاش ها برای اول زندگی درست نیست اونم برای من با این اوضاع مالی...برای خوندن صیغه ی محرمیت عازم حرم حضرت معصومه شدیم...قرار بود روحانی که از آشناهای خود آقای سرمدی بود توی حرم صیغه ی صیغه ی محرمیتمون و بخونه...احساس خیلی خوبی داشتم...یه جور شوق و هیجان...نمیتونم کتمان حال خوشم بشم...به قول عارف بیشتر حرف میزدم و بیشتر میخندیدم...مدام تلفنم دستم بود و قبل حرکتمون با ساغر چندبار حرف زدم...نمیشد چند ساعت و بدون شنیدن صداش بگذرونم...دست خودم نبود...قرار شد خانواده ی ما با ماشین عارف که خیلی رو به راه تر و بهتراز ماشین من بود راهی بشیم و خانواده ی سرمدی هم با دو تا ماشین خودشون...یلدا خانوم با ساغر خیلی خوب رفتار میکرد...طوری که انگار خواهر بزرگترشِ...با وجود تفاوت سنی هاشون اما یکی دوباری که خانواده ی سرمدی منزل ما اومدن یا ما رفتیم خیلی باهم حرف میزدن و شوخی میکردن...خوشحال بودم بابت این که ساغر بغیر مامان مولود با کس دیگه ای توی جمع خانوادگی کوچیک ما جورِ و راحت...اما یه خورده با عارف سرو سنگین بود...یعنی...تقصیر برادر خودم بود که سر به سرش میذاشت...بار قبل که عارف به شوخی بهش گفت "برو دفتر نقاشیتو بیار ببینم" سامان تا کل ساعتی که توی خونه اشون مهمون بودیم تیکه کلام عارف و میگفت و میخندید...این وسط اخم من به جفتشون مثل هاونگ روی سنگ کوبیدن بود...فقط میتونستم به چهره ی پر اخم و غضب ساغر نگاه کنم و ازش بخوام به خاطر من از این داداش بی مزه و بی فکرم بگذره و ببخشه...خلاصه که با عارف آبش توی جوب نمیرفت...تو راه چون عارف راننده بود خوب میتونستم با ساغر حرف بزنم یا به قول یلدا خانوم اس ام اس بازی کنم...از دست خودم خنده ام میگرفت...دم به دقیقه منتظر بودم زنگ بزنه یا پیام بده...اگه از خودشم خبری نمیشد من زنگ میزدم...تو ماشین مامان مولود برای پسرش که دامادیش نزدیک بود شعر میخوند و کل میکشید...عارف هم با وجود خطرهای جاده قم و رانندگی افتضاحش سعی میکرد پشت فرمون تکونی به قد و بالای مردونه اش بده...وقتی رسیدیم حرم...ساغر چادر سفیدی که مامان مولود براش خریده بود به سر داشت...سلام و احوالپرسی با همه که تموم شد سمتش رفتم...دست هاشو پایین چادرش جمع کرده بود و همه ی حواسش به این بود که موقع راه رفتن پایین چادرش خاکی نشه...
_سلام خانوم...چقدر به شما چادر میاد
لبخند عمیقی روی لبش نشست اما بلافاصله اخم کرد
_ببین عطا چشماتو خوب وا کن...فقط چادر سفید به من میاد...پس فردا منو چادری نکنی ؟؟
به خنده افتادم و به شیطنت چشم هاش خندیدم
_نه اتفاقا چون چادر خیلی بیشتر بهت میاد نمیخواد سر کنی...همین خوبه
چادرش و با وسواس نگاه میکرد تا روی زمین نکشه...نگاهی به دور و برش انداخت و بهم نزدیک شد
_عطا حـ ـلقه امو که آوردی؟
با اینکه دقیقه آخرم چک کرذم تا همراهم باشه باز دست تو جیب کتم بردم...با لمس جعبه خیالم راحت شد
_آره همرامه...خیالت راحت
_خیالم راحت شد...
کنارش قدم زدن بزرگترین آرزوی بود که داشتم و حالا کم کم دارم بهش میرسم...اینکه با آرامش از وجودش لذت ببرم...عاشق که شدی شاعر می شی. واژه ها خودشون پیدات می کنند. میان و می شینند روی شاعرانگیت تا با دنیایی تازه رو به رو بشی. باورت نمی شه یه اتفاق ساده جهانت و زیر و رو کرده باشه. تازه می فهمی که پرنده ها بی دلیل آواز نمی خونند و قصه ها اون طور که تو می خوای به پایان نمی رسه. عاشق که شدی درخت ها رو بیشتر از همیشه دوست میداری.
"ساغر"
بعد از خوندن صیغه محرمیت عطا انگشتر نشونم و دستم کرد و مادرش دو تا النگوی ظریفی که برام خریده بود رو هدیه داد...ذوق و خوشحالیم رو نمیتونستم مخفی کنم...هرچند سفارش های مامان مونس مانعم میشه تا تمام و کمال ذوقم رو بروز بدم...بعد از خوندن صیغه محرمیت نشد که برای چند دقیقه ای کنار عطا بشینم یا باهم حرفی بزنیم..
روبـ ـوسی های معمول و شوخی های نرگس و یلدا حواسم و پرت کرد و از عطا غافل شدم...بعدم که حاج بابا گفت چون حرم شلوغه بهتره هرچه زودتر برای زیارت بریم...
برای همینم خانوم ها و آقایون از هم جدا شدن...
نگاه های عطا از دور هم میتونست منبعی باشه برای خوشحال کردنم...برای شارژ نگه داشتنم...
زیارتم که تموم شد گوشه ای از صحن نشستم تا دعا بخونم...
دعا بخونم و از حضرت معصومه بخوام تا هوامو داشته باشه...تا جلومو بگیره وقتایی که زبونم دست خودم نیست...کلی از شور و هیجان زندگی جدیدم براش گفتم...برای اینکه نرگس خنده های ریزمو موقع حرف زدن با خانوم نبینه چادرم و کاملا روی صورتم کشیدم و درحین دعا خوندن به خانوم از عطا گفتم ...
میدونی چیِ؟...پسر خوبی ِ ها...فقط یه کم...با اون آرزوهای من فرق داره...من هیچوقت فکر نمیکردم شوهرم آدمی مثل عطا باشه..چه از لحاظ ظاهر چه اخلاق چه ایمان!...نکه الان بد باشه ها...نه قربونت برم...من راضیم...فقط ازش خجالت میکشم...نه از اون خجالتا که فکرشو کنی ها...نه...مثلا هنوز باهاش اونقدر راحت نیستم که بتونم سرش جیغ بکشم و بگم چی میخوام!! من تو خونه امون یه اخم میکنم یا یه جیغ میکشم همه برای خفه کردنم به حرفم گوش میدن...
اما عطا مثل اونا نیست...البته بگم ها...تا حالا سرش جیغ نکشیدم اما اخم که کردم یه جوری با زبونش...با حرفاش...باهام کنار میاد که منو از حرفم یا کرده ی خودم پشیمونم میکنه...
میدونی چیِ؟...بالاخره ما خانوم ها حرف همو بهتر و بیشتر درک میکنیم...من دوست دارم حرف حرفِ خودم باشه..نمیخوام مثل مامان مونس همه اش بگم هرچی آقامون بگه...به خدا دوره ی اینجور زنا تموم شده...نشده؟...هرچند نرگس احمقم هنوز رو حرف سامان حرفی نمیزنه...اما من نمیخوام اینطوری باشم...میشه یه کاری کنه تو زندگیمون عطا رو حرف من حرف نزنه؟ هرچی من گفتم بی بروبرگرد گوش کنه...
میشه منو یه عالمه دوست داشته باشه و هر روز تحت هر شرایطی بازم همون اندازه ی بار اول عاشقم بمونه؟ اصلا منو دوست داره خانوم؟ آخه تا حالا که بهم حرفی نزده...فکر منم همه اش معذبه...خدا بخیر بگذرونه امشبو...
با خجالت لـ ـبم و گاز گرفتم...به خودم لعنت فرستادم که هنوز نفهمیدم هر حرفی و باید کجا و پیش کی بزنم...
خب دیگه خانوم...من دعاهامو کردم...ببین اومدیم پیش خودت صیغه بخونیم که هوامون و داشته باشی...مخصوصا منو...کمک کن بتونم عطارو تغییر بدم و شبیه اون کسی کنم که دلم میخواد و آرزوم بوده...
_ساغر پاشو بریم...
چادرم و از روی سرم پایین کشیدم و به یلدا که خم شده بود و با خنده نگاهم میکرد زل زدم
_دارم دعا میکنما...
نوک انگشت های دستشو به پیـ ـشونیم زد
@romangram_com