#ساغر_پارت_77
_من پای انتخابم واستادم سهراب...پشیمونم نکن...
پوفی کشید و سرچرخوند...
_تا الان باید آروم شده باشه...برو باهاش حرف بزن که غذارو بیارن من منتظرتون نمیمونم.
بلند شدم اما...
_خب نمیشه ساغر خانوم بیاد پایین حرف بزنیم؟ شاید دوست نداشته باشه برم تو اتاقش
کنترل تلوزیون و به دست مخالفش داد و گفت
_تا الان آروم شده...سه چهار دقیقه تو لاک خودش بذاری حالش جا بیاد...برو سراغش فقط قبلش در بزن!
سری تکون دادم و دستی به پیرهنم کشیدم...امروز به خودم رسیده بودم...میخواستم مرتب و رسمی تر به نظر بیام...
دور از چشم سهراب که انگار اصلا از این کارها خوشش نمی اومد..توی یه بشقاب چنتا شیرینی گذاشتم و دو تا چایی ریختم...موقع بیرون اومدن از آشپزخونه کف دو دستشو بالا و پایین کرد و ناسزایی بارم کرد...
من هم روش خودم رو داشتم...اون هم نسبت به کسی که دوستش...
تقه ی آرومی به در اتاقش زدم...با تقه ی دوم "یالا" گفتم...با تاخیر در اتاقش رو باز کرد...شال آبی روشنی سرش کرده بود و مانتوی توی تنش هم عوض شده بود ...
_اجازه هست؟
سرشو بلند نکرد تا نگاهم کنه...تنها از جلوی در کنار رفت و در و باز کرد...
وارد اتاقش شدم...فرش شیش متری صورتی با تخـ ـت یه نفره و میز تحریر و کمد همرنگش فضای شادی به اتاقش داده بود...کم کم به رنگ های محبوبش میرسیدم...
سینی چای و روی میز میگذاشتم که روی تخـ ـتش چهار زانو نشست و خرس بزرگی و بغـ ـل کرد...
با اجازه اش صندلی میز تحریرش و عقب کشیدم و با فاصله از تخـ ـت رو به روش نشستم.مثل بچه هایی که یه دوست بی وفا عروسکش رو بی اجازه برداشته نگاهم میکرد...طلبکارانه توام با اخم...
_اتاق قشنگی داری...
لب هاشو به کله ی خرس فشار داد و از بالای چشم هاش نگاهم کرد
‑میدونم.
کف دست های عرق کرده امو بهم زدم...سخت بود سر حرف و باز کردن...نمیتونستم رفتارش رو پیش بینی کنم...ساغر کمی متفاوت با حدس و گمان من بود...
_اومدی فرش خونمون و نگاه کنی یا حرف بزنی؟
از دست این دختر و زبون گاهی تندش...
به چشم های دلخورش نگاه کردم و لبخند زدم
_اومدم حرف بزنم...
خرسشو بیشتر به خودش چـ ـسبوند.زانوهاشو مدام تکون میداد...عصبانی کردم دختر بچه ی وجودش رو...
_من فکرامو کردم...فکر میکردم توام یه کم بیشتر منتظر میمونی اما خب...حق با تو بود..نباید فقط با تصمیم خودم و نظر خودم پا جلو میذاشتم...مامان مولود باهام حرف زد...یعنی چطور بگم...بهم گفت که یه زن اول زندگیش دوست داره از آزادی های دوره ی مجردیش داشته باشه..مثلا کوچیکترین موردش اینکه تو شاید وقتایی که من میرم سرکار بخواب تا کله ظهر بخوابی...خب با وجود مامان مولود ممکنه معذب باشی...یا ممکنه مهمونی برای مامان مولود بیاد و تو رو از برنامه هات بندازه...نمیخوام دونه دونه ی حرف هامون و بگم و حوصله ی تو رو سرببرم اما مطمئن شدم که تصمیم آنچنان درست هم نبوده...چون راه حل داشت نگرانیم...میتونستم یه خونه دو طبقه رهن کنم...یا پرستار بگیرم براش...یا حتی مثل الان که قرار شده عارف و یلدا بیان خونه ی مامان مولود و ازش مراقبت کنند...من عادت کردم که مشکلاتم و خودم حل کنم...اگه قبلش با کسی مثل برادر بزرگترم عارف مشورت کرده بودم اون کدورت هم بین من و تو پیش نمی اومد...
سرشو بلند کرد و باز طلبکارانه نگاهم کرد...انگار که باید بیشتر میگفتم تا شاید این دختر دست از سر دق دادن من و این دل برداره...
_حالا که این نگرانی منهم تموم شده میتونیم دوباره باهم...
_نگرانی تو نسبت به مادرت تمومی نداره...چون به عارف اندازه ی خودت اعتماد نداری مگه نه؟
نداری مگه نه؟
هم بابت اینکه حرفم و قطع کرد هم بابت بحثی که باز کرد برای چند لحظه ای بهت زده نگاهش کردم...لبخند سردی زد ...
@romangram_com