#ساغر_پارت_72

نمیدونم چرا گوشه ی لبش و گاز گرفت...میخواست نخنده؟
_چایی از دست عروس خوردن داره.
با خنده سمت آشپزخونه رفتم...چایی و دم کردم و برگشتم پیشش...باهم حرف زدیم...از روزهای خودم گفتم...از مدرسه بگیر تا کلاس زبان...درباره ی همسایه ها و عروس و فامیلشونم حرف زدیم...مامان مولود کاملا برعکس مامان خودم بود...نه نمیاورد تو حرف زدن و گوش دادن...خیلی با حوصله تر از مامانم به حرف هام گوش میداد...اونم از خودش گفت و جاری...حسابی ازش تعریف و تمجدید کرد..اونقدر که فکرکنم فهمید حسودیم شده چون بهم گفت من از اون بهترم چون قراره زن عطا بشم...
بهترم چون قراره زن عطا بشم...
منم تا تونستم آمار یلدا خانوم و ازش گرفتم...اون تحصیلکرده بود...هرچند عطا تحصیلاتش از برادرش بیشتر بود..خب پس فردا بی سوادیم و تو سرم میزد منم تحصیلات نداشته ی شوهر انتخابیشو تو سرش میزدم...
درباره ی نرگس و سامان بهش گفتم...ولی نمیدونم چرا نشد درباره ی طلاق مهتا و سهراب حرفی بزنم ترسیدم یهویی به خودش بگه اینا تو خانواده اشون طلاق مده...
چایی رو خیلی قشنگ و تمیز تو خوشگل ترین لیوان های مامان مونس ریختم و آوردم..از شیرینی که آورده بود هم توی یه بشقاب چیدم...
_عجب چایی گذاشتی دختر...
خوشحال از تعریف و تمجدید مادرشوهر مهربونم لبخند زدم
_نوش جونتون...میگم چایی خوردیم بریم تو اتاق من عکسای بچگیم و نشونتون بدم؟ اینقده اونموقع لاغر و بامزه بودم که نگو...
گفتم حالا من و با این لباس خواب مسخره دیده فکر نکنه همیشه همینطورم...اون وسط مسطا عکسای عروسی سامانم نشونش میدادم کلی کلاس میذاشتم...گ*ن*ا*ه داره ...معلومه دلش به عطا خوشه..نباید دیدشو نسبت به عطا و سلیقه اش تغییر میدادم...خب مادره دیگه...یهو ته دلش آه میکشه میگه خدایا این چه عروس کثیف و زشتی بود به من دادی...!
_مادر یه نگاه تو آینه به خودت بنداز...تو خیلی قشنگی...قد و بالاتم که کم دلبری نمیکنه...من به سلیقه پسرم شک ندارم
نیش بازم و هیچ جوره نمیتونستم جمع کنم...غش غش خندیدم...لپم و کشید
_قربون سرخی گونه هات بشم.
چایی خوردنمون که تموم شد خواست سینی رو باهام تا آشپزخونه بیاره که یاد دستش افتادم و دردی که داشت...
_نمیخواد شما بیارید...دستتون درد میگیره...
_دختر جان این پسر آبروی مادر مریضشو پیش توام برده؟
سینی و از دستش گرفتم و به آشپزخونه بردم...پشت سرم اومد...
_این چه حرفیِ...ایشالا زودی خوب بشید...باید مراعات کنید
لبخند مهربونش و بـ ـوسه ای که به صورتم زد باعث شد بغـ ـلش کنم...توی آغـ ـوشش یه نفس عمیق کشیدم...چه آرامش خوبی داشتم کنار عطا و مادرش...
آلبوم عکس هامو که شامل عکس های عروسی سامان میشد بهش نشون دادم..یه طوری قربون قد و بالام میرفت که هوا برم داشت واسه خودم جنیفرلوپزی ام و خودم خبر ندارم...
یه ساعت و نیم بیشتر نموند..منتظر موند تا مامان مونس بیاد اما اونم نیومد..دوست داشتم واسه نهار نگهش دارم ولی بهم گفت وقت واسه رفت و آمد زیاده...وقتی داشت از خونه میرفت هی سربه سرم گذاشت که واسم رفته پارچه چادری و انگشتر خریده...به قولی میخواست مطمئن بشه که جوابم مثبته...نیش باز منم که گواهی خرکیف بودنم رو علنی نشون میداد...
با رفتن مامان مولود دوییدم تو اتاقم و اولین کاری که کردم به گوشی عطا میس انداختم...دل تو دلم نبود تا باهاش حرف بزنم..باید مطمئن میشدم که خودش هم نظر مادرش و قبول داره یا نه...چند دقیقه ای گذشت...داشتم نا امید میشدم که بالاخره زنگ زد...
فقط چند ثانیه ای داشتم میخندیدم...خوشم می اومد پشت تلفن منتظر نگهش دارم...تک سرفه ای کردم و کف دست هامو محکم به لب هام فشار دادم تا دهن گشاد شده ام جمع بشه...باید هنوز سرموضع خودم میموندم...دلم میخواد ناز کنم...عطاهم چه محرم چه نامحرم فعلا یه "بله" از من طلبکاره...باید نازم و بکشه شاید یه لطفی در حقش کردم...خدارو چه دیدی؟؟!!
_الو...؟
_سلام خانوم...
وای خدا عجب صدایی داره پشت تلفن...وای نکنه از صدای خروسی ِ من خوشش نیاد...وای خدا قلـ ـبم داره میاد تو دهنم...
_ساغر...خوبی؟
خودم و جمع و جور کردم.
_من خوبم...تو خوبی؟
صدای خنده اش و شنیدم...

@romangram_com