#ساغر_پارت_73

_تا الان خوب نبودم ولی مگه میشه صدای تو رو شنید و خوب نشد؟!
ذلیل شی ایشالا...قلـ ـبم ریخت پایین که با این حرفت...
_منم تا یکی دوساعت پیش زیاد خوب نبود..اما مگه میشه مامان مولودِ بعضیارو دید و خوب نشد؟
_چی؟...مامان مولودِ منو کجا دیدی؟
با شیطنت خندیدم و روی صندلی اتاقم نشستم
_اومده بود خونه امون ببینه کچل نیستم یا پوستم نسوخته...از اینجور مسائل زنونه!!
جلوی دهنم و گرفتم تا نزنم زیر خنده...لحنش کاملا عوض شد...
_مامان منکه اهل این کارا نبود...داری شوخی میکنی دیگه؟
به زور جلوی خودم و گرفتم
_نخیرم...تازه بهم گفت موهات شوره داره باید پایینشو کوتاه کنی زیر ناخن هاتم کثیفه...!
_وا...؟؟
همین "وا" گفتن بامزه اش باعث شد از خنده منفجر بشم...
_خیلی بدجنسـ ـی...میبینی دارم نگران میشم باز ادامه میدی؟
_حقته...
صداشو کمی پایین آورد و انگار گوشی و بیشتر به دهنش نزدیک کرد
_واقعا واسه چی اومده بود؟
_یعنی تو نمیدونی؟
_نمیدونم ولی میشه حدس زد...
صداش ناراحت شد...چقدر به مادرش وابسته است...
_ناراحتی اومدی سمت ِ من؟
_من این حرف و زدم؟
صداش واضح تر شد...حتی میشه گفت کمی جدی...منم دیگه نمیخندیدم...چون متوجه ناراحتی و نگرانیش شده بودم...
_پس چرا ناراحتی؟
_اینکه میخوام مادرم و تنها بذارم ناراحتی نداره ساغر؟
لب هام روی هم قفل شد با حرفش...خوشحال نبود...شایدم پشیمون شده روش نمیشه بگه...آره...حتما همینه...میترسه با سهراب رو در رو بشه و بگه دیگه منو نمیخواد...حتما هستن کسایی که راضی بشن و با مادرش زندگی کنند...شایدم کسی و پیدا کرده...
_این بود اون عشقی که سنگشو به سیـ ـنه میزدی؟ ..این بود...
وسط حرفم اومد...
_ساغر عزیزم...
دیگه مهربون حرف زدنش نمیتونست از عصبانیتم کم کنه...ناز میکرد واسم؟
_این بود اون عشقی که میخواستی کلک اِتو بکنه؟؟
_ساغر چرا عصبانی میشی؟ چرا خودتو ناراحت میکنی؟..من اگه با تو درد و دل نکنم که باید برم ...

@romangram_com