#ساغر_پارت_71

دستمو پشتش گذاشتم و همینطور که به سمت مبل ها میرفتیم گفتم
_نه...مامان رفته امام زاده باباهم پیش دوستش...راحت باشید
چادرش و روی شونه اش انداخت و روی مبل نشست...روسری روشن بهش می اومد...
تازه متوجه نگاه هاش به قد و قواره ی زوار رفته ام شدم...دلم میخواست جعبه شیرینی و یه طوری بگیرم که هیچجام به چشم نیاد...با این لباس عروسکی و تاپ باز خب معلومه چاق تر به نظر میام...
_با اجازتون من برم چایی بذارم
پشتمو بهش کردم و با قدم های سریعم وارد آشپزخونه شدم...گر گرفته بود صورتم...چه شانسی آوردم بدنم مو نداشت...وای این سه تا دونه کی رو ساق پام دراومد؟؟
تکیه دادم به کابینت پشت سرم...
وای خدا..تو میخوای منو بی آبرو کنی؟...یعنی دیده موهای پامو؟؟...خب من اصلا بدنم کم موئه وگرنه احتمال این فاجعه ی سه دندونه رو زودتر میدادم...
نه...مطمئن باش ندیده ساغر...بنده خدا باید با این سن و سال چشم هاش ضعیف باشه...تو ندیدی این موهارو ...حاج خانوم ببینه؟
وای اگه لنز گذاشته باشه چی؟؟...ای خدا به دادم برس تا پس نیفتادم...باید هرچه زودتر برم لباسم و عوض کنم..اینطوری نمیشه...
چایی ساز و پر آب کردم و از چایی توی کابینت توی قوری ریختم...وقتی بیرون اومدم دیدم چادرشو کامل از سرش برداشته و روسریشم روی شونه اش انداخته...عجب موهای سفید و یه دستی داشت...
_من برم لباس هامو عوض کنم برگردم...
_نه مادر...همین خوبه..بیا بشین که الان بهترین وقته واسه حرف زدن...بیا دخترم.
با تعلل و کمی خجالت کنارش نشستم...چه بوی خوبی بیداد...یه خورده به مشامم بیشتر فشار آوردم و دیدم که منم کم بو خوب نمیدم...عطری که سامان برام خریده بود از اون گروناست که بوش تا یه هفته ام نمیره...
_دیروز فرصت نشد من و تو دوتایی بشینیم حرف بزنیم...نظرت درباره ی پسر من چیِ؟
یه راست رفت سر اصل مطلب...یاد حرف عطا افتادم که گفت باید با مادرش زندگی کنیم...با اینکه زن مهربونی بود اما خب دلم نمیخواست ...تو خونه ی خودمون یه عمر مراعات بابام و داداشمو کردم که لباس باز نپوشم..ال نکنم..بل نکنم....اگه قراره خونه شوهرمم مراعات دیگرون و بکنم که پس برم بمیرم...
_نمیگی به من؟
دست هامو توی دستاش گرفت...انگشتر عقیق توی دستش خیلی قشنگ بود...
_راستش...چی بگم...عطا پسرخوبیِ...با ایمانِ..مهربونه...کار و زندگیشم که خوبه...
خواستم قضیه خونه رو بگم که روم نشد..سکوت کردم و خودش به روم لبخند زد
_دیشب...عطا اعتراف کرد که یه حرفی زد که خواستِ من نیست!...
سرم و بلند کردم و به چشم هاش نگاه کردم..پس جواب ندادن های دیشبم کار خودش و کرد...همینه!
_ببین دخترم...منم یه روز عروس بودم...عروس یه خانواده ای که وضع چندان مناسبی نداشتند...هفت سال کنار مادرشوهرم و جاریم زندگی کردم...مادرشوهرم بهم بدی نکرد...محبتش همیشه همراهم بود اما زندگی با جاری توی یه خونه...برای منکه جز بحث و جدل چیزی نداشت...اینارو بهت میگم که بدونی منم دوست ندارم با عروسم زندگی کنم...نه اینکه تو خدایی نکرده بد باشی...نه مادر...بحث اینه که تو اول زندگیت دوست داری راحت باشی...دیر بخوابی دیرم بلند شی...لباس های خوشگل خوشگل بپوشی و برای شوهرت دلبری کنی...برید بیرون و گشت و گذار داشته باشید...خوش باشید و راحت بگید و بخندید...
با خجالت سرم و پایین انداختم...
_عطا بیش از حد نگران منه...من از پسِ خودم برمیام...بهش گفتم اگه ساغر جوابش مثبت باشه باید یه خونه هرجایی که تو دوست داری برات بگیره...امروزم اومدم تا هم خیال خودم و راحت کنم هم خیال پسرمو...
صدای به جوش اومدن چایی ساز و شنیدم...حالا که همه چی داشت خوب پیش میرفت نیازی نبود نگرانی به دلم راه بدم...
_برم چایی دم کنم؟
خنده ی روی لبش کش اومد...
_برو قربونت برم...بیام برات خودم صبحونه آماده کنم؟
بلند شدم و با شرمندگی از این همه محبتش گفتم
_نه اختیار دارید...صبحونه خور نیستم...چایی و خرما و شیر و یه تیکه کیک بستمه!

@romangram_com