#ساغر_پارت_64

_شما چند وقته شاغلید؟
با شنیدن صدای آقای سرمدی سرم و بالا گرفتم...جواب سوالش رو مطمئنا میدونست اما باید سر حرف از یه جایی باز میشد...
_حدود یک سال و نیمه که این شرکت مشغول به کارم..قبلا هم شرکت دیگه ای کار میکردم که باهاشون مشکل داشتم و بعد سه سال تصمیم گرفتم محل کارم و عوض کنم.
_پس الان راضی هستی...
_بله خداروشکر...هم از لحاظ مالی شرکت خوبیِ هم اینکه میشه باهاشون کار کرد...!
_حقوق شماهم اندازه ی سهرابه؟
برای اینکه جواب سامان رو بدم به پهلو شدم...قیافه ی عارف موقع ای که داشت خیار میخورد در نظر اول زبونم و بند آورد...اونم متوجه نگاهم شد و سریع به جویدن خیار بزرگی که توی دستش بود ادامه داد
_والا من نمیدونم آقا سهراب چقدر حقوق میگیره ولی من با اضافه کاری و حق پست نهایت ماهی یک تا یک میلیون و صد میگیرم.
سامان از بشقاب میوه اش هلویی برداشت و با خنده گفت
_بعد ازدواج بهتره بیشتر اضافه کار بمونی...!! کشیدم که میگما...!
خنده های عارف و سامان لبخند من و سهرابم به همراه داشت.
شوخی و حرف های سامان و عارف اونقدر برای بقیه هم جذاب بود که دوباره مسیر حرف زدن برگشت سمتی که من دوست نداشتم!
هر دوشون از بدبختی های بعد ازدواجشون میگفتن...با اینکه سامان تازه ازدواج کرده بود اما به نظر میرسید دل پری داره...تا تونستند طوری حرف زدن که من و از تصمیمم برگردونند...حتی توی شوخی و خنده سامان بهم میگفت "بخند که از این به بعد کارت گریه است"
دوباره کم کم با سرحرف افتادن فوت پدرم بحث به من رسید...مامان مولود حرف زد...حرف های مادرانه...از پسرش گفت و وظیفه هایی که تو چشم مادرم لطف به نظر میرسید...از کارهایی که براش کردم و تا آخر عمر میکنم...از همه چی گفت...حتی از سکوتم که بیشتر افراد دور و بر معتقدند تنها عیب منه...عارف هم ازم تعریف کرد...بعنوان کسی که حرف زدن باهاش بهش احساس آرامش میده...سهراب پای تایید حرف های مامان و عارف و امضا کرد!...حتی میون حرف هاشون به پدرش میگفت که این هارو قبلا بهشون گفته...لطفی بود که به چشم خودم وظیفه می اومد...
سامان گه گداری حرف های جدی ام میزد...حرف هایی که مسلما تا وقتی آدم وارد زندگی نشه نمیتونه درک درستی داشته باشه...
آقای سرمدی از اعتقادات و باورهاشون حرف زد...از رسم و رسومی که داشته اند...از اعتقادشون به زن و جایگاهش...باورهاشون به ما نزدیک بود...اما مطمئن بودم باور ساغر شبیه خانواده اش نیست...
نه اینکه بخوام بگم شیطنت های ساغر بی جاست...نه!...اما کسی که باور هاش پدر و مادرش جزو وجودی خودش باشه شیطنت وار حرف نمیزنه و نگاه نمیکنه...
منهم حرف زدم..اونقدر که از خودم بگم...از توکلی که همیشه بهمراه دارم...از باوری که میدونم درسته و من به درک درستی ازش هنوز نرسیدم...آقای سرمدی به حلال و حروم...به نماز و روزه...به نگاه نجیب و آدم پاک سرشت اعتقاد داشت و منهم مـ ـستثنی نبودم...
اما این وسط مدام نگاهم میچرخید پیِ اینکه پس کی این دختر قراره به جمع ما بپیونده...
منتظر بودم یه نفر از خانواده ی سرمدی ساغر و صدا بزنه که بیاد...اما انگار بحث ها بیش از حد طولانی شده بود...
نگاهم به بشقاب پر از پوست میوه ی عارف و سامان افتاد...چقدر خوب بود که اشتهایی برای خوردن داشتند...با فشاری که توی همین نیم ساعت بهم وارد شده بود مطمئن بودم تا یک هفته نمیتونم درست و حسابی غذا بخورم...
آخ...یادم نبود که تازه قراره چاق بشم...پر تر از این طبل تو خالی ...
آقای سرمدی و مامان مولود حرف رو به زمان جنگ رسوندن...به شهدایی که خانواده ی ما داشت ...به سختی های اون روزها که به اعتقاد این عزیزان کمتر از امروزِ روز بود!...
حرف جنگ و جبهه که میشدم دلم پر میکشید به گلزار شهدا...به دو پنجشنبه ی قبل که مثل هربار سر قبر شهیدی مینشستم و زیارت عاشورا میخوندم...این دو هفته اینقدر حواسم پیِ خواستگاری و ساغر بود که نشد فرصتی پیدا کنم...باید تو اولین فرصت میرفتم...
میرفتم که خدایی نکرده بند این دل پاره نشه...!
"ساغر"
نیم ساعت بود که منتظر بودم تا یکی صدام بزنه...مردم از بس از لای در اتاقم به عطایی نگاه کردم که چشم نمیچرخوند تا ببینتم...بیشتر از هفت هشتا شال و روسری عوض کردم تا سامان یکی رو پسند کرد تا بپوشم...نرگس و که از بس دم گوشش حرف زدم خوابوندم!
خوش خیال مثلا اومده بود مراسم خواستگاری خواهر شوهر...عین خرس خوابش برد وقتی شروع کردم از آرزوهام و عطا گفتن...
الان که نگاش میکنم میبینم گ*ن*ا*ه این دختر چیِ که جدیدا باهاش بدرفتاری میکنم...هرجایی که با سامان رفته بودند برام سوغاتی خریده بودند...از لبسا و کیف و کفش گرفته تا عروسک و قاب گوشی...تقریبا یه چمدون سوغاتیمو دوست داشتم...
نرگس هم باهام حرف زد...بهم گفت اون هرچی باشه نمیتونه برای سامان جای منو بگیره...اگه اون حرف هارو نمیزد که با سامان دوست نمیشدم باز...!
اه...عطا...نمیشه یه چشم بچرخونی منه بدبختو این بالا ببینی؟

@romangram_com