#ساغر_پارت_65

کلافه شدم از بس خم شدم و یواشکی نگاهش کردم...دلم میخواست زودتر برم پایین و مادرش و ببینم..اینقدر با مامانم صمیمی بودن که یه دقیقه ام دست از حرف و خنده برنداشتند...
گوشیم و برداشتم و شماره ی سامان و گرفتم...بدبخت گوشاشم سنگین شده...صدبار بوق خورد تا دست کرد تو جیبش و با دیدن شماره ی من راهی بالا شد...
_چته کپل؟
_مرض...حوصله ام سر رفت خب...من نباید بیام پایین؟
نگاهش به نرگس رفت که با خیال راحت خـ ـوابیده بود رو تخـ ـتم...در اتاق و بست و با خنده گفت
_میگن کپلا شانس دارن..پسره از اون تو سری خوری های مظلومه که بدبختانه خیلی ام آقاست...با داداشش و خودش منکه حال کردم...مامان مونسم که کم مونده بعد هر دو دقیقه حرف زدن مادر پسره رو ببـ ـوسه!! جات پایین خالیِ واقعا...
هرچقدر بیشتر از عطا و برادر و مادرش میگفت دلم بیشتر پر میکشید...نشستم رو تخـ ـت و با حرص مشت کوبیدم به پام...
_من میخوام بیام پایین...
لحاف و روی نرگس کشید و سرم و بـ ـوسید
_از اینکارا نکن ببیند در میرن...مگه بچه مهد کودکی؟ صبر کن بابا صدات میزنه...
با ناراحتی نگاهش کردم
_ممکنه بابا واسه امروز صدام نزنه؟
جلوی پام نشست و با لحن جدی گفت
_ممکنه
کف دست هامو زدم به سرش
_پس تو اونجا چه غلطی میکنی..خب من میخوام بیام عطارو ببینم!
اخم کرد بهم...
_بچه کپل...خجالت بکش هنوز هیچی نشده عطا عطا راه انداختی...مثل اینکه ماهم غیرت داریما...
بچه پرو...حقش بود باهاش قهر میموندم...این مرد آدم شدنی نبود
با حالت قهر رومو ازش گرفتم...
_ای بابا...خدا به داد ما برسه با این آقا عطای شما...میرم الان پایین یه کاریش میکنم
تا سامان بلند شد با خوشحالی بهش نگاه کردم
_قربونت برم عزیزم
جلوی آینه داشت موهاشو مرتب میکرد که بهم زل زد و با یه حالتی گفت
_عطا خیلی ساکت نیست؟؟
سامان نمیدونست که عطا چه حرف های قشنگی بلده بزنه...منتهی اون حرف ها رو به هرکسی نمیزنه که..
_تازه خیلی ام لاغره ساغر خانوم...باید یه فکری به حال خودت بکنی.
_من چرا یه فکری بکنم ...اون خیلی لاغره...من نرمالم!
با دهنش یه صدای عجیب و غریبی درآورد
_زاییدی...خپل ِ احمق!
صندلِ توی پامو به سمتش پرت کردم اما جای خالی داد و به سمت در رفت...

@romangram_com