#ساغر_پارت_63

_چطور شد؟
به سمتش چرخیدم...چپ چپ نگاهم کرد
_خیلی لاغری...تا عروسی چند کیلویی باید چاق کنی...راستی ساغر چاقِ یا لاغر؟
من نمیدونم وقتی به یلدا میگم یلدا خانوم چرا عارف به ساغر نمیگه ساغر خانوم! من هنوزم برام سخته اسمشو بدون پسوند و پیشوند بکار ببرم...حداقل تو خفای خودم جرئت دارم...
_من باید چاق بشم!
حرفم تموم نشده بود که شروع کرد به خندیدن...قهقه زدنش منم به خنده انداخت...
_پس زنت چاقه که تو به فکر تغییر حالت افتادی...
برای اینکه نظر مامان مولود و بپرسم از اتاق بیرون رفتم و بی توجه به خنده های عارف نظر مامان و پرسیدم.
_این خیلی خوبه مادر...همینو بپوش
دوست داشتم حال و هوای ساغر و بدونم...مطمئن بودم شاید حالش به جا نباشه...مثل اون شب که حرفم و بهش گفتم..کاملا دگرگون شد حالش و من به خوبی متوجه شدم...
نهار و عارف گذاشت...املتی که هم بی نمک بود هم زیادی تند...اما نه من نه مامان هیچی نگفتیم و تازه برای مصلحت کار از دستپخت نداشته اش تعریف و تمجید کردیم...
ساعت پنج و نیم بود که از خونه راه افتادیم...گل و شیرینی که سفارش داده بودم رو بعد نهار گرفته بودم...توی ماشین عارف مدام موهامو بهم میریخت و دستم مینداخت...بهم یادآوری میکرد که روز خواستگاریمه و نباید ساکت باشم...لقب عطا ساکتی از دهنش نمی افتاد...
جلوی درب خونه ماشین رو پارک کردیم...با اینکه ته دلم روشن بود اما حرف های عارف دستپاچه ام کرد...گل و شیرینی دست عارف بود که یقه ی لباسم و مرتب کردم و به موهام دست کشیدم..
_باور کن عطا بهتر از این نمیشی...بیا بریم ببینم واسه کی داری اینقدر خودت و به آب و آتیش میزنی؟
مامان مولود عارف و کنار زد
_مادر جان اینقدر بچه امو اذیت نکن.من به انتخاب عطا ایمان دارم...میدونم یه فرشته است که بچه ام روش دست گذاشته...توام اونجا با داداشت از این شوخی ها نمیکنی ها..زشته جلوی مردم.
به روی عارف داشتم میخندیدم که زبونشو بیرون آورد
_عطا ساکتی...بیا زنگ و بزن که ببینیم دست رو چه خانواده ای گذاشتی...
بسم الله گفتم و زنگ رو زدم...
آقای سرمدی در و باز کرد...سهراب زودتر از سامان و پدرش به حیاط اومد و باهام سلام و علیک کرد...همینکه با سهراب دست دادم و بهم خوشامد گفتی نیمی از ترسم فروکش کرد...
سامان با عارف خوش و بش میکرد و مامان مولود با خانوم سرمدی...صحبت چند دقیقه ایم با آقای سرمدی با اومدن سهراب پایان گرفت...
_خوش اومدی...
_زحمت دادیم.
سهراب با لبخند به پدرش گفت
_عطا یکی از بهترین دوستایی که تا به حال داشتم...
بابت تعریفی که ازم کرد تشکر کردم...
پدرش لبخند سنگینی زد و گفت
_حتما همینطوره...
نگاه های سنگین و موشکافانه ی اقای سرمدی باعث میشد زیاد راحت نباشم...
چند دقیقه ای طول کشید تا حرف ها به اصل موضوع برسه...چهره ی خندون سامان و عارف که کنارهم نشسته بودند درست برعکس من و سهرابی بود که رو به روشون بودیم..
مامان مولود و خانوم سرمدی به قدری باهم صمیمی حرف میزدند که انگار صد ساله که همو میشناسند...خنده هاشون و گاهی آروم حرف زدنشون دلم و خوش میکرد به اینکه مامانم از تنهایی داره در میاد...دلم و خوش میکرد به اینکه خانومی و مثل خودش پیدا کرده که شبیه خودش حرف بزنه و بگه و بخنده...بیشتر از تنهایی خودم از تنهایی مادرم ناراحت بودم...همیشه...حتی وقتی که عارف ازدواج کرد...مادر یلدا خانوم شبیه مامان مولود من نبود...همیشه حس میکردم مامان کنار اون خانوم معذبه و راحت نیست...اما حالا تو همین چند دقیقه احساس میکنم حال مادرم خیلی خوبه...

@romangram_com