#ساغر_پارت_196
دوباره چشم دوخت به تصویر ِ مات رو به رو ...
_فکر کنم بچه دار شدن ، مثل سرماخوردگی ویروسش واگیر داره!!
گوشه ی لبش خندید با خنده هام و بی ذوق ِ همیشگی که توی حرف زدنش بود ، گفت
_ما بذاریم بچه امون و همون دو سال سه سال دیگه به دنیا بیاریم ، الان خانواده ی تو که منتظر پسر ِ عارفن ، خانواده ی منم که منتظر بچه ی سامان ، من بچه دار بشم دیگه بهشون مزه نمیکنه ، بذاریم بچه های اونا که بزرگ شدن ، ما هم یکی میاریم
با اینکه نمیتونستم به حرفش اعتماد کنم و خیال میکردم که حرف الانش فقط یه تصمیم ِ گذرا و کوتاه مدته ولی دل خوش کردم به جدی بودنش و "از این جمله ی یکی میاریمش"خنده ام گرفت
_حالا چرا یکی؟ شاید دو تا سه تا
غمگین لبخند زد و نگاهم کرد...اما باز زخم ِ پیشونیم و...
_یکی بسه
دوباره سکوت توی ماشین پیچید ، برای اینکه به حرفش بیارم پرسیدم
_امروز پس رفته بودی دکتر؟
زانوهاش که تا الان توی بغلش جمع کرده بود پایین فرستاد
_نه دیروز رفته بودم ، معاینه ام کرد و ...
بقیه حرفش و نزد
_عطا کوچه رو رد نکنی
فرمون ماشین و به سمت راست پیچوندم ، نیم وجبی مگه حواس میذاشت برای آدم؟
ماشین و توی پارکینگ بردم و باهم داخل خونه رفتیم.
تا لباس هامون و عوض کردیم و ساغر چایی گذاشت ، فایل هایی رو که باید تحویل میدادم توی فلش ریختم و روی میزم گذاشتم.
_شب بخیر
بلند شدم از روی صندلی و به دستش که روی دستگیره ی در بود نگاه کردم
_میخوای بخوابی؟
لبخند زد
_نه میخوام چایی بخورم گفتم تو خسته ای بخوابی
یه حسی بهم میگفت ته صداش بغض هست ، بغضی که میترسه با زیاد حرف زدن از چشم هاش بیرون بریزه.
_منم چایی میخورم
تکیه داد به در...
_چشمات خسته است
_اشکال نداره ، از چایی خوردن با تو نمیتونم بگذرم.
خندید و دستشو گرفتم ، سرد بود!
پشت میز و رو به روی هم نشسته بودیم ، نمیدونم چقدر زمان گذشت و فکرم به کجاها رفت ، فقط وقتی که ساغر صندلیش و تکون داد و صداش سکوت و شکست ، حواسم و جمع کردم پیش خودم.
_سرد شد ساغرجان ، بخور
نگاهش و از گل هایی که براش خریده بودم گرفت و لیوانو نزدیک لبهاش برد.
@romangram_com