#ساغر_پارت_195
_پس تبرک شده بود ،دستتون درد نکنه
مامان مونس خندید وبحث ها که از من و ساغر دور شد ، دستم و پشت کمرش گذاشتم و سرمو نزدیکش بردم
_چرا غذاتو نمیخوری؟
دهنش و به نشونه ی جویدن غذا تکون داد
_دارم میخورم.آروم میخورم
نگاهش به جای چشم هام ، روی زخمم رفت و برگشت!
قاشق پری و توی دهنش گذاشت و مشت دستم و روی پام گذاشتم.
بعد از شام ، به حیاط رفتیم تا چایی و شیرینی و همونجا بخوریم ، ساعت یک شب بود و تنها چیزی که توی اون لحظه احتیاح داشتم ، یه بالش نرم و یه خواب گرم بود.
_خب حالا که جمعتون جمعه ، با اجازه ی مامان مونس و حاج بابا میخوام یه خبر خوش بدم.
ساغر بهم اشاره کرد تا بشقاب شیرینی و سمتش بگیرم ، یکی برداشت و گاز محکمی بهش زد
_بگو دیگه...ما که تازه خونه ات بودیم ، همون موقع خبر خوشت و میگفتی.
یکم خامه از گوشه ی لب های ساغر بیرون زده بود که سامان ، کف دستشو به سر ساغر زد و گفت
_اون شیرینی که داری نوش جون میکنی برای همین خبریه که میخوام بدم.
نمیدونم چرا ولی ، حدس زدم خبرو
شیرینی که خورده بودم توی معده ام سنگ شد!
سهراب جلوی پای مادرش نشست و دستشو ب*و*سید ، با وجود مخالفت مامان مونس ، ب*و*سه ی دیگه ای به دستش زد و گفت
_با اینکه هنوز جوونی ، ولی باید بگم که داری مادربزرگ میشی.
نگاهم از صورت ِ متعجب ِ مامان مونس و خجالت نرگس خانوم ، چرخید به سمت ساغر...شیرینی که نزدیک لب هاش گرفته بود و آروم پایین آورد و بین همهمه ای که به راه افتاده بود، گذاشتش روی بشقاب.
سهراب و حاج بابا ، اونقدر از این خبر شگفت زده شده بودند که فرصت برای عرض تبریک من نبود ، دستی به پشت سرم کشیدم که داشت داغ میشد ، ساغر مات و غمزده به نرگس خانوم نگاه میکرد که شده بود مرکز توجه.
بلند شدم و پشت سرش قرار گرفتم ، دستمو روی بازوش کشیدم
_ساغر عزیزم....نمیخوای تبریک بگی
آب دهنش و قورت داد و بدون اینکه نگاهم کنه ، قدمی به جلو برداشت که دستم از روی بازوش برداشته شد ، نرگس و بغل کرد...یکم طولانی...
سامان فکر کرد از ذوق ِ عمه شدنش ِ ، ولی من میدونستم دردشو ، تبریک گفتم به سامان و برگشتم روی تخت نشستم.
ساغر بعد تبریک به نرگس خانوم، سامان و بغل کرد و سامانم ، ساغر و بغل گرفت و چرخوند.کاملا میشد فهمید که چقدر خوشحالن بابت این اتفاق...
توی مسیر برگشت ، ساغر یک کلام حرف نمیزد ، شیشه ی ماشین و بالا دادم و نگاهی به صورت دمغش انداختم
_رفتی دکتر زنان؟
بدون اینکه نگاهم جواب داد
_آره رفتم ، یه سری آزمایش نوشت گفت سونوگرافی باید بدم
_کی میری انجامش بدی؟
بالاخره از تصویر ِ خلوت ِ خیابون دل کند و نگاهم کرد ، توی تاریکی ماشین ، سفیدی چشم هاش برق اشک داشت
_تو دوست نداری...هر وقت تو دلت بخواد یکی میاریم.
@romangram_com