#ساغر_پارت_194
_فکر کردم حالا که حساب کتابت بهم ریخته دعوام کنی!
با تعجب و اخم نگاهش کردم
_این فکر و دیگه نکن ، کار میکنم که همین خرج و برج و داشته باشیم.از این به بعد چشمت چیزی و گرفت ، بخر...
دستشو دور گردنم انداخت و با یه فاصله ی کم ، روی زخمم و ب*و*سید.صورتم و کنار صورتش گذاشتم و بوی عطر تنش و نفس کشیدم.
******************
بشقاب ساغر و برداشتم و براش برنج کشیدم ، یه کفگیر بیشتر نریخته بودم که دستشو جلو آورد
_بسه ...همین بسه
با تعجب به بشقابی که ازم گرفت نگاه کردم ، بعید نبود میون اون بحث و دعوای بیخودی ، یه حرفمو برداشته بود و با خودش سبک سنگین کرده بود که مثلا من از اندامش خوشم نمیاد!
حرفی نزدم و زیر چشمی نگاهش کردم ، کنارم نشسته بود ...
فسنجون که نکشید ، فقط یه تیکه کوچیک مرغ و هویج برداشت و یه جاش گوشه ی بشقابش و پر کرد از سالاد...
لعنت به شیطون فرستادم و لبخند زدم ، وسط حرف ها و بحث های سر سفره ، سکوت ِ ساغر ، حکمفرمایی میکرد! همه ی گوشم دنبال صدایی ازش بود ، اما جز لبخند و گاهی خنده هایی که به نظر از ته دل می اومد و به نظر من از سر دل ، کاری نمیکرد.
_شما دوتا بیرون چیزی خوردین؟
با صدای سهراب ، سرمو بلند کردم و خندیدم
_نه چرا همچین فکری میکنی؟
سامان که کنار سهراب و رو به روی من و ساغر نشسته بود ، با دهن پر اشاره ای به سفره کرد
_نخوردین چیزی
به بشقاب ساغر نگاه کردم ، شاید از اون حجم کمی که من کشیده بودم ، یکی دو قاشق بیشتر نخورده بود.
_من تند غذا میخورم ، برای همین متوجه نشدین ، اما از ساغر بعید نیست ، دم غروب دلی از عزا درآورده باشه
ساغر با خنده ای که مثل همیشه نبود ، خندید و گفت
_من میخوام رژیم بگیرم ، شماها نذارید
بعدم به شونه ام زد
_عطا اون دیس برنج و بده به من ...
نرگس و حاج بابا خندیدند و سهراب ، به منی که دلا شده بودم تا دیس و بردارم گفت
_ولش کن ، بذار رژیم بگیره دوباره دو سه سایز چاق شده
سامان با لحن جدی و کفری گفت
_به تو چه ربطی داره ، اون شوهرشه ، اونم تعیین تکلیف میکنه.
جلوی خنده های بقیه ، لبخندی زدم و دیس برنج و جلوی ساغر نگه داشتم ، دو سه بار کشید ، اما مقدار کم...
_مامان اون شب که فسنجون گذاشته بودم ، عطا فهمید یه دستی به سر و گوش غذام کشیدی ها...
مامان مونس خندید و گفت
_به خدا بچم غذاشو جا انداخته بود ، من فقط مزه کردم
تشکر کردم و با لبخند گفتم
@romangram_com